العلامة المجلسي
844
حياة القلوب ( فارسي )
گفت : زنهار كه در وقتي كه من از تو سؤال كنم به زبان چيزى را نگوئى كه در دلت غير آن را احتمال دهى . پدرم گفت : اين را كسى مىكند كه در دلش دو علم باشد مخالف يكديگر وعلمش از روى اجتهاد وگمان باشد ، ودر علم خدائى اختلاف نمىباشد . گفت : سؤال من همين بود ، قدرى از آن را براي من بيان كردى ، اكنون مرا خبر ده كه آن علمي كه در آن اختلاف نيست كسى مىداند ؟ پدرم گفت : جميع آن علم نزد خداست وآنچه از آن مردم را ضرور است نزد اوصياى پيغمبران است . پس آن مرد نقاب را از رو گشود ودرست نشست وشاد وخندان شد وگفت : من همين را مىخواستم واز براي اين آمده بودم ، گفتى : علمي كه مردم را چاره از آن نيست نزد أوصيا است ، پس بگو كه آنها به چه نحو مىدانند ؟ فرمود : به آن طريقي كه پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله وسلم از جانب خدا مىدانست ايشان نيز مىدانند والهام به ايشان مىرسد وصداى ملك را مىشنوند ، امّا پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله وسلم در وقت سخن گفتن مىديد وايشان نمىبينند ، زيرا كه أو پيغمبر بود وايشان محدّثند يعنى سخن گفتهشدهء ملكند ، وپيغمبر صلّى اللّه عليه وآله وسلم به معراج مىرفت وبىواسطه سخن خدا را مىشنيد وايشان را آن معنى حاصل نمىشود . گفت : راست گفتى اى فرزند رسول خدا ! الحال مسألهء دشوارى از تو مىپرسم ، بگو كه علم أوصيا چرا حالا پنهان است وايشان تقيه مىكنند وعلم خود را به همه كس اظهار نمىكنند چنانچه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلم اظهار مىكرد ؟ پس پدرم خنديد وگفت : خدا نخواسته است كه بر علم خود مطّلع گرداند مگر كسى را كه دلش را براي ايمان امتحان نموده باشد چنانچه سألها رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلم در مكة به امر الهى صبر نمود بر آزار قوم خود ورخصت نيافت كه با ايشان جهاد كند ، ومدتي دين خود را وپيغمبرى خود را از مردم مخفى مىداشت تا خدا به أو وحى نمود كه : ظاهر كن وعلانيه بگو آنچه تو را به آن امر نمودهايم واعراض نما از مشركان ، واللّه كه اگر پيشتر