العلامة المجلسي
1127
حياة القلوب ( فارسي )
پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : من مرد غريبم وبه اين شهر رسيدم وآخر روز شده است مىخواهم در اين شب مرا پناه دهيد كه امشب در كاشانهء شما بسر برم . آن زن گفت : پادشاه ما حكم فرموده است كه غريبى را در خانهء خود راه ندهيم ، امّا به حسب سيمائى كه من در تو مشاهده مىكنم تو مهمانى نيستى كه دست رد بر جبين تو توان زد . پس در هنگامى كه سلطان خورشيد أنور در كاشانهء مغرب سر بر بستر نهاد وآن مهر سپهر نبوت خورشيد وار بر ويرانهء آن عجوزه تأبيد وكلبهء حقير آن سعادت قرين رشك فرماى گلستان جنان گرديد وخانهء تار آن محنت آثار مانند سينهء عارفان از در وديوارش اشعهء أنوار دميد ؛ آن خانه از مرد خاركشى بود كه دار فانى را وداع كرده بود وآن پير زال زوجهء أو بود وفرزند يتيمى از أو مانده بود ، وآن فرزند به شغل پدر مشغول بود ، به قليلي كه تحصيل مىنمود معاش مىكردند ، پس در اين وقت آن پسر از صحرا مراجعت نمود ، مادرش گفت به أو : مهمان عزيزي امشب وارد خانهء ما شده است ، آنچه آوردهاى به نزد أو ببر ودر قيام به خدمت أو تقصير منما . چون آن پسر نان خشكى كه تحصيل نموده بود به خدمت آن حضرت برد ، آن حضرت تناول فرمود وبا أو آغاز مكالمه نمود كه از جواهر كلمات آبدار بر كوامن اسرار آن درّ يتيم مطّلع گرديد پس به فراست نبوّت أو را در غايت فتوّت وحيا واستعداد وقابليت يافت ، امّا استنباط اندوهى عظيم وشغلى گران در خاطر أو نمود وچندان كه از أو استفسار آن درد پنهانى بيشتر كرد ، أو در اخفاى حال كثير الاختلال خود مبالغه زيادة نمود ، پس برخاست به نزد مادر خود رفت وگفت : اين مهمان در استكشاف أحوال من بسيار مبالغه مىنمايد ومتعهد مىشود كه بعد از وضوح حال حسب المقدور در اصلاح آن اختلال سعى نمايد ، چه مىفرمائى ؟ آيا راز خود را به أو بگويم ؟ مادرش گفت : آنچه من از جبين أنور أو استنباط كردهام أو قابل سپردن هر راز نهان وقادر بر حلّ عقدههاى أهل جهان هست ، راز خود را از أو پنهان مدار ودر حلّ هر اشكال دست از دامن أو بر مدار . پس آن پسر به نزد حضرت عيسى عليه السّلام آمد وعرض كرد : پدر من مرد خاركشى بود ، وچون سراى فانى را وداع نمود من طفل از أو ماندم ومادر من مرا به شغل پدر خود مأمور