العلامة المجلسي

1113

حياة القلوب ( فارسي )

گفت : اى فرزند ! اگر ببينى ايشان را آيا مىشناسى ؟ گفت : بلى . پس مردم را به صحرا بيرون برد وپسر خود را بازداشت ، ويك يك مردم را از پيش أو مىگذرانيدند ، پدرش مىپرسيد كه : اين از آنهاست ؟ مىگفت : نه ، تا آنكه بعد از جماعت بسيارى يكى از آن دو رسول را آوردند ، پسر پادشاه گفت : اين يكى از آنها است - واشاره كرد بسوى أو - ، باز بعد از جماعت بسيارى كه گذرانيدند هر يك را كه مىديد مىگفت : نه ، ديگرى را گذرانيدند گفت : اين يكى ديگر است . پس رسول سوم گفت : من ايمان آوردم به خداى شما ودانستم كه آنچه شما آورده‌ايد حق است . پادشاه نيز گفت : من هم ايمان آوردم به خداى شما . وأهل مملكت أو همه ايمان آوردند « 1 » . ابن بابويه وقطب راوندى رحمة اللّه عليهما به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده‌اند كه : حضرت عيسى عليه السّلام چون خواست كه أصحاب خود را وداع كند جمع كرد ايشان را وامر كرد ايشان را كه متوجه هدايت ضعيفان خلق شوند ومتعرض جباران وپادشاهان نشوند ، پس دو نفر از ايشان را بسوى شهر أنطاكية فرستاد ، پس روزى داخل شدند كه عيد ايشان بود ديدند كه بتخانه‌ها را گشوده‌اند وبتان خود را مىپرستند ، پس مبادرت كردند به درشتى وسرزنش وملامت ايشان ، وبه اين سبب ايشان را زنجير كردند ودر زندان افكندند ؛ چون شمعون بر اين معنى مطّلع شد آمد به أنطاكية وتدبيري چند كرد كه داخل زندان شد وايشان را گفت كه : من نگفتم كه متعرض جباران مشويد ؟ پس از نزد ايشان بيرون آمد وبا ضعيفان وبيچارگان مىنشست وكم كم سخنى با ايشان مىگفت از كلمات هدايت آيات ، وآن ضعيفان آن سخنان را به مردم از خود قويتر مىگفتند ، وكلام أو را اخفا مىكردند تا آنكه بعد از مدتي آن سخنان به پادشاه رسيد ، پادشاه پرسيد : چندگاه است كه اين مرد در اين شهر است ؟

--> ( 1 ) . تفسير قمى 2 / 212 ؛ تفسير صافي 4 / 247 .