العلامة المجلسي

1056

حياة القلوب ( فارسي )

آمد ، بني إسرائيل چون أو را طلب كردند ونيافتند ، شيطان عليه اللعنة به نزد ايشان آمد وگفت : من ديدم زكريا ميان اين درخت رفت ، آن را ببريد تا أو هلاك شود . چون آن جماعت آن درخت را مىپرستيدند گفتند : نمىبريم اين درخت را . پس ايشان را وسوسه كرد تا راضى شدند كه آن را بريدند وآن حضرت را در ميان آن درخت به دونيم كردند ، صلوات اللّه عليه ولعنة اللّه على من قتله ومن أعانهم على ذلك « 1 » . ودر حديث معتبر ديگر فرمود : پادشاهى بود در زمان حضرت يحيى عليه السّلام كه با زنان بسيارى كه داشت ، به آنها اكتفا نمىكرد وبا زن زناكارى از بني إسرائيل زنا مىكرد تا آن زن پير شد ، وچون آن زن پير شد دختر خود را براي پادشاه زينت كرد وبه دختر گفت : مىخواهم كه تو را براي پادشاه ببرم ، چون پادشاه با تو نزديكى كند واز تو بپرسد : چه حاجت دارى ؟ بگو : حاجت من آن است كه يحيى پسر زكريا را بكشى ! چون دختر را به نزد پادشاه برد وبا أو مقاربت كرد از أو پرسيد : چه حاجت دارى ؟ گفت : كشتن يحيى . تا سه مرتبه از أو پرسيد ودر هر مرتبه اين جواب گفت . پس طشتى از طلا طلبيد ويحيى عليه السّلام را حاضر كرد وسر مباركش را در ميان آن طشت بريد . وچون خون آن حضرت را بر زمين ريختند به جوش آمد ، وهر چند خاك بر آن خون مىريختند خون مىجوشيد وبه رو مىآمد تا آنكه تلّ عظيمى شد . وچون آن قرن منقرض شد وبخت نصر بر بني إسرائيل مسلط شد ، از سبب جوشيدن آن خون پرسيد ، هيچ‌كس آن را ندانست وگفتند : مرد پيرى هست أو مىداند ، چون أو را طلبيد واز أو پرسيد ، أو از پدر وجدّ خود قصهء حضرت يحيى عليه السّلام را نقل كرد وگفت : اين خون اوست كه مىجوشد ! پس بخت نصر گفت : البتة آن قدر بكشم از بني إسرائيل كه اين خون از جوشيدن باز

--> ( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 217 .