العلامة المجلسي

1006

حياة القلوب ( فارسي )

ميان برادران مؤمن « 1 » . وبه سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه حضرت سليمان عليه السّلام روزى به أصحاب خود گفت : حق تعالى ملكي بخشيده است مرا كه سزاوار نيست احدى را بعد از من ، ومسخّر گردانيده است براي من باد وآدميان وجنّيان ومرغان ووحشيان را ، وآموخته است به من سخن مرغان را ، واز هر چيزى به من عطا فرموده است ، وبا اين نعمتها كه مرا كرامت كرده است يك روز تا شب به شادى نگذرانيده‌ام ومىخواهم فردا داخل قصر خود شوم وبه بأم قصر برآيم وبسوى مملكتهاى خود نظر كنم ، پس كسى را رخصت مدهيد كه به نزد من آيد تا بر من امرى وارد نشود كه عيش وشادى مرا به كدورت مبدّل كند . گفتند : چنين باشد . چون روز ديگر شد ، بامداد عصايش را به دست گرفت وبر بلندترين جائى از قصرش بالا رفت وايستاد وتكيه بر عصاي خود كرد ونظر مىكرد بسوى مملكتهاى خود وشاد بود به آنچه حق تعالى به أو عطا فرموده بود ، ناگاه نظرش بر جوان خوش‌روئى پاكيزه جامه‌اى افتاد كه از بعضي گوشه‌هاى قصرش پيدا شد ، چون أو را ديد گفت : كي تو را داخل اين قصر كرد ؟ امروز مىخواستم كه تنها باشم ، وبه رخصت كي داخل شدى ؟ آن جوان در جواب گفت : پروردگار اين قصر مرا داخل كرد وبه رخصت أو داخل شدم ! سليمان گفت : پروردگار قصر احقّ است به آن از من ، پس بگو كيستى تو ؟ گفت : من ملك المؤتم ! پرسيد : براي چه كار آمده‌اى ؟ گفت : آمده‌ام كه روح تو را قبض كنم ! گفت : بيا وآنچه مأمور شده‌اى بعمل آور كه امروز مىخواستم روز شادى من باشد وخدا نخواست كه شادى من در غير لقاى فرح‌افزاى أو باشد .

--> ( 1 ) . تنبيه الخواطر 331 .