العلامة المجلسي
1003
حياة القلوب ( فارسي )
پس فرزندان گوسفندان را مىبايد به صاحب باغ بدهد نه أصل گوسفندان را . وحكم داود نيز چنين بود وليكن مىخواست كه بني إسرائيل بدانند كه سليمان بعد از أو وصىّ اوست ، واختلافى در حكم نكردند ، واگر اختلاف مىكردند حق تعالى مىفرمود كه وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ « 1 » . ودر حديث معتبر ديگر از امام محمد باقر عليه السّلام منقول است كه : هيچيك حكم نكردند بلكه با يكديگر گفتگو مىكردند وانتظار وحى الهى را مىكشيدند ، پس حق تعالى به سليمان حكم اين قصه را وحى نمود تا فضيلت أو را ظاهر گرداند « 2 » . وبه سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السّلام منقول است كه : امامت عهدي است از جانب خدا كه از براي جماعتى به خصوص مقرر گردانيده است وايشان را نام برده وتعيين كرده است ، وامام را اختيار آن نيست كه امامت را از امام بعد از خود كه خدا مقرر كرده است بگرداند بسوى ديگرى ، بدرستى كه حق تعالى وحى نمود بسوى داود عليه السّلام كه وصيّى از أهل خود براي خود قرار ده زيرا كه در علم من گذشته است ولازم گردانيدهام هر پيغمبرى را كه مبعوث گردانم البتة از براي أو وصيّى از أهل أو قرار دهم ، وداود عليه السّلام چند فرزند داشت ودر ميان آنها طفلى بود كه مادرش را بسيار دوست مىداشت ، پس حضرت داود به نزد أو رفت وگفت : حق تعالى بسوى من وحى فرمود كه وصيّى از أهل خود بگيرم . آن زن گفت : فرزند مرا وصىّ خود كن . فرمود : من نيز أو را مىخواهم . ودر علم محتوم الهى چنان بود كه سليمان وصىّ أو باشد . پس حق تعالى وحى نمود بسوى داود كه : تعجيل منما در تعيين كردن وصى تا امر من به تو برسد ، پس بعد از اندك زماني دو شخص به نزد أو به مخاصمه آمدند دربارهء گوسفندان وباغ انگور ، پس حق تعالى وحى نمود به داود كه : فرزندان خود را جمع كن وهر يك از آنها كه در اين قضية
--> ( 1 ) . تفسير قمى 2 / 73 . ( 2 ) . من لا يحضره الفقيه 3 / 100 .