العلامة المجلسي
971
حياة القلوب ( فارسي )
چه چيز خنكتر وراحتبخشتر است ؟ سليمان گفت : عفو كردن خدا از مردم وعفو كردن بعضي جرم بعضي را . پس پرسيد : اى فرزند ! چه چيز شيرينتر است ؟ گفت : محبت ودوستى واين رحمت خداست در ميان بندگانش . داود عليه السّلام خنديد وشاد گرديد وگفت : اى بني إسرائيل ! اين خليفهء من است در ميان شما بعد از من . پس بعد از آن سليمان امر خود را مخفى داشت وزنى خواست ، مدتي از شيعيان خود پنهان شد ، پس زنش روزى به أو گفت : پدر ومادرم فداى تو باد چه بسيار خصلتهاى تو كامل وبوى تو خوش است ودر تو نمىبينم خصلتى كه از آن كراهت داشته باشم مگر آنكه خرج تو با پدر من است ، اگر بروى به بازار ومتعرض روزى خدا شوى اميدوارم كه خدا تو را نااميد برنگرداند . سليمان گفت : واللّه كه من هرگز از كارهاى دنيا كارى نكردهام ونمىدانم . پس در آن روز به بازار رفت ودر تمام روز گشت ، چيزى نيافت ، شب به نزد زن خود برگشت وگفت : امروز چيزى نيافتم . زن گفت : باكى نيست ، اگر امروز نشد فردا خواهد شد . پس روز ديگر نيز رفت تا شام گشت وبرگشت گفت : امروز نيز چيزى نيافتم . زن گفت : فردا ان شاء اللّه خواهى يافت . پس در روز سوم به ساحل دريا رفت ، ناگاه مردى را ديد كه شكار ما هي مىكند ، به أو گفت : راضى مىشوى كه من تو را مدد كنم در شكار كردن ومزدى به من بدهى ؟ صيّاد گفت : بلى . پس سليمان عليه السّلام صيّاد را مدد كرد در شكار ما هي ، چون فارغ شدند صيّاد دو ما هي به مزد به آن حضرت داد . پس سليمان ماهيها را گرفت وخدا را حمد كرد وشكم يكى از آنها را شكافت انگشترى در ميان شكم أو يافت ، پس انگشتر را گرفت ودر جامهء خود بست وخدا را