العلامة المجلسي
920
حياة القلوب ( فارسي )
گفت نه . پرسيد : هرگز ميل به دنيا كردهاى كه خواسته باشى از شهوات ولذّات دنيا چيزى اختيار كنى ؟ گفت : بلى ، گاه هست كه چنين امرى در دل من مىافتد . داود عليه السّلام گفت : هرگاه تو را چنين امرى عارض شود به چه چيز علاج أو مىكنى ؟ حزقيل عليه السّلام گفت : داخل رخنهء اين كوه مىشوم واز آنچه در آنجا هست عبرت مىگيرم . پس آن حضرت داخل آن رخنه شد ناگاه ديد تختى از آهن گذاشته است وبر روى آن تخت كلّهء كهنه شده واستخوانهاى پوسيده ريخته است ، ودر آنجا لوحى ديد كه در آن لوح نوشته بود : منم آروى پسر شلم « 1 » هزار سال پادشاهى كردم وهزار شهر بنا كردم وهزار دختر را بكارت بردم ، آخر كار من اين شد كه خاك فرش من شد وسنگ بالش زير سر من گرديد ومارها وكرمها همسايگان ومصاحبان من شدند ! پس هر كه مرا بر اين حال ببيند فريب دنيا نخورد . پس داود عليه السّلام از آنجا گذشت ورفت به نزد قبر أوريا ، أو را صدا زد ، جواب نداد ؛ بار ديگر أو را ندا كرد ، جواب نداد ؛ در مرتبهء سوم أوريا گفت : اى پيغمبر خدا ! چه كار دارى كه مرا از شادى وسروري كه داشتم بازآوردى ؟ گفت : اى أوريا ! مرا بيامرز وگناهانم را ببخش . پس حق تعالى وحى فرستاد به آن حضرت كه : اى داود ! ظاهر كن بر أو كه چه كردهاى وبعد طلب آمرزش از أو بطلب . باز سه مرتبه أو را ندا كرد تا جواب گفت ، پس آن حضرت گفت : اى أوريا ! من چنين كارى كردهام . أوريا گفت : آيا پيغمبران چنين كارى مىكنند ؟ وچون بار ديگر أو را ندا كرد ، جواب نشنيد ، پس آن حضرت بر زمين افتاد به گريه و
--> ( 1 ) . در مصدر : « اروى بن سلمه » آمده است .