العلامة المجلسي
918
حياة القلوب ( فارسي )
پسر حنان بود ، وداود أوريا را به جنگى فرستاده بود ، چون داود عليه السّلام بر ديوار بالا رفت كه مرغ را بگيرد ، ناگاه نظرش بر زن أوريا افتاد كه نشسته بود وغسل مىكرد ، چون سايهء داود را ديد موهاى سرش را بر بدن خود افشاند وبدنش را به موى خود پوشانيد . آن حضرت فريفتهء محبت زن أوريا گرديده به محراب خود برگشت واز حال خود كه داشت افتاد ! نوشت به سپهسالار خود : به فلان موضع برويد به جنگ وتابوت را ميان لشكر خود ولشكر دشمن بگذاريد ؛ ونوشت كه : أوريا را پيش تابوت بدار كه جنگ كند . پس سپهسالار داود ، أوريا را پيش تابوت فرستاد وأو كشته شد ! پس در آن وقت دو ملك از سقف خانه به نزد داود عليه السّلام آمدند به صورت دو مرد به مرافعه ودر پيش روى أو نشستند ! آن حضرت ترسيد از ايشان ، گفتند : مترس ما مرافعه داريم ، اين برادر من نود ونه ميش دارد ومن يك ميش دارم مىخواهد يك ميش مرا بگيرد وبه گوسفندان خود ضم كند ، بر من ظلم مىكند وبه قهر وجبر مىخواهد آن را از من بگيرد . در آن وقت آن حضرت نود ونه زن در خانه داشت ، از زن نكاحي وكنيزان ، پس داود فرمود : ظلم بر تو كرده است كه خواسته است گوسفند تو را بگيرد وبا گوسفندانش ضم كند . پس آن ملك ديگر كه مدّعى عليه بود خنديد وگفت : خود بر خود حكم كرد . داود گفت : معصيت خدا كردهاى ومىخندى ؟ دهانت را مىبايد شكست . چون ايشان به آسمان رفتند ، آن حضرت يافت كه حق تعالى ايشان را براي تنبيه أو فرستاده بود . پس چهل روز به سجده افتاد ومىگريست وبجز وقت نماز سر از سجده برنمىداشت تا آنكه پيشانى نورانيش مجروح شد وخون از ديدههاى مباركش جارى شد ! بعد از چهل روز حق تعالى أو را ندا كرد : اى داود ! چيست تو را كه اين قدر گريه مىكنى ؟ آيا گرسنهاى كه تو را طعام دهم ؟ يا تشنهاى كه تو را آب دهم ؟ يا عريانى كه تو را جامه بپوشانم ؟ يا ترسانى كه تو را أيمن گردانم ؟