العلامة المجلسي
804
حياة القلوب ( فارسي )
هيچيك از ايشان كشته نشد . چون از سبب آن پرسيدند گفتند : در ميان ايشان زنى هست كه أو علمي دارد ، وبه آن سبب كسى از ايشان كشته نمىشود ! پس با ايشان صلح كرد وگذشت تا به شهر ديگر رسيد ، چون پادشاه آن شهر را ديد كه به جنگ تاب مقاومت يوشع عليه السّلام ندارد ، فرستاد وبلعم بن باعور را طلبيد تا أو به اسم أعظم دعا كند كه ايشان غالب شوند . چون بلعم بر حمار خود سوار شد كه به نزد پادشاه رود ، حمارش از سر درآمد وافتاد ! گفت : چرا چنين كردى ؟ آن حمار به قدرت خداوند جبار به سخن آمد وگفت : چگونه به سر درنيايم ! اينك جبرئيل حربهاى در دست دارد وتو را نهى مىكند از آنكه به نزد ايشان بروى . اين سخن در أو تأثير نكرد وبازرفت ، چون به نزد آن پادشاه رفت پادشاه أو را تكليف كرد كه اسم أعظم بخواند ونفرين كند بر قوم يوشع . بلعم گفت : پيغمبر خدا همراه ايشان است نفرين در ايشان اثر نمىكند وليكن من از براي تو تدبير ديگر مىكنم ، تو زنان بسيار مقبول را زينت كن وبه بهانهء خريد وفروش به ميان لشكر ايشان بفرست كه در مردان درآويزند تا ايشان زنا كنند ، زيرا كه زنا در ميان هر گروهى كه زياد شود البتة خدا طاعون را بر ايشان مىفرستد ! چون چنين كرد وقوم يوشع زنا بسيار كردند ، حق تعالى وحى كرد به يوشع كه : ايشان چنين كردند ومستحقّ غضب من شدند ، اگر مىخواهى دشمن را بر ايشان مسلط مىكنم ، واگر مىخواهى ايشان را به قحط هلاك مىكنم ، واگر خواهى ايشان را هلاك مىكنم به مرگ زود وتند . يوشع گفت : پروردگارا ! ايشان فرزندان يعقوبند ، ودوست نمىدارم كه دشمن بر ايشان مسلط شود ونه مىخواهم كه به قحط بميرند وليكن به مرگ زود اگر خواهى ايشان را عذاب كن . پس در سه ساعت روز هفتاد هزار كس از ايشان به طاعون مردند « 1 » .
--> ( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 173 .