العلامة المجلسي

788

حياة القلوب ( فارسي )

ودر حديث معتبر منقول است كه : روزى حضرت موسى عليه السّلام نشسته بود كه ناگاه شيطان به نزد آن حضرت آمد وكلاهى در سر داشت به رنگهاى مختلف ، پس كلاه را از سر برداشت به نزديك آن حضرت آمد ، موسى گفت : تو كيستى ؟ گفت : إبليس . موسى عليه السّلام گفت : خانهء تو را خدا نزديك خانهء هيچ‌كس نگرداند ، اين كلاه را براي چه به سر گذاشته‌اى ؟ گفت : دلهاى فرزندان آدم را به اين رنگ‌آميزها مىربايم . حضرت موسى گفت : مرا خبر ده به آن گناهى كه چون فرزند آدم آن را بكند تو بر أو مسلّط مىشوى . گفت : وقتي كه به خود عجب آورد وعمل خود را بسيار شمارد وگناه خود را كم شمارد . پس گفت : اى موسى ! هرگز خلوت مكن با زنى كه بر تو حرام باشد كه هر كه با چنين زنى خلوت كند من خود متوجه گمراه كردن أو مىشوم وأو را به أصحاب خود وانمىگذارم وسعى مىكنم كه أو را به معصيت اندازم ، زنهار كه با خدا عهد مكن كه هر كه با خدا عهد كند خود متوجه آن مىشوم وبه أصحاب خود أو را نمىگذارم وسعى مىكنم كه نگذارم أو به عهد خود وفا كند ، هرگاه قصد تصدّقى بكنى زود بعمل آور كه هر كه قصد تصدّقى بكند باز خود متوجه أو مىشوم وأو را به أعوان خود نمىگذارم وجهد مىكنم تا طاقت دارم كه أو را پشيمان كنم « 1 » . در حديث معتبر از حضرت امام صادق عليه السّلام منقول است كه : در زمان حضرت موسى عليه السّلام پادشاه جبارى بود ، ومرد صالحي در زمان أو بود به نزد آن پادشاه رفت براي شفاعت در قضاى حاجت مؤمني ، پادشاه شفاعت أو را قبول نمود وحاجت آن مؤمن را برآورد . پس پادشاه وآن مرد صالح هر دو در يك روز مردند ، مردم از براي مردن پادشاه در بازارها را بستند ، تا سه روز مشغول دفن وتعزيهء پادشاه شدند ؛ آن بندهء صالح در خانهء

--> ( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 153 ؛ امالى شيخ مفيد 156 .