العلامة المجلسي
762
حياة القلوب ( فارسي )
چنين كارى نكردهاند ، ونمىدانند كه چه بايد كرد ، زنى را به عقد أو درآور كه شوهر ديگر كرده باشد ، باكره نباشد تا اين كار را تعليم أو نمايد . چون آن زن را به نزد خضر عليه السّلام آوردند ، حضرت خضر از أو نيز التماس كرد كه امر أو را از پدرش مخفى دارد ، أو قبول كرد ، چون پادشاه از آن زن سؤال كرد گفت : پسر تو زن است ، هرگز ديدهاى كه زن از زن حامله شود ؟ پس پادشاه بر حضرت خضر غضب كرد وفرمود كه أو را در حجره كردند ودرش را به گل وسنگ برآوردند . چون روز ديگر شد شفقت پدرى أو به حركت آمد فرمود كه در را بگشايند ، چون در را گشودند أو را در حجره نيافتند . حق تعالى به أو قوّتى كرامت كرد به هر صورت كه خواهد متصوّر تواند شد ، واز نظر مردم پنهان تواند شد ، پس با ذو القرنين همراه شد وسپهسالار چرخچى لشكر أو شد تا آنكه از آب زندگانى خورد ، وهر كه از آن بخورد تا دميدن صور زنده است ، پس از شهر پدرش دو مرد براي تجارت به كشتى سوار شدند ، كشتى ايشان تباهى شد وبه جزيرهاى از جزاير دريا افتادند ، حضرت خضر را در آنجا ديدند كه ايستاده نماز مىكند . چون از نماز فارغ شد ايشان را طلبيد واز ايشان سؤال كرد از أحوال ايشان ، چون أحوال خود را نقل كردند گفت : آيا خبر مرا كتمان خواهيد كرد از أهل شهر خود اگر من امروز شما را به شهر خود برسانم كه داخل خانههاى خود شويد ؟ گفتند : بلى . پس يكى نيّت كرد كه وفا به عهد خود كند وخبر خضر عليه السّلام را نقل نكند ، وديگرى در خاطر گذرانيد كه چون به شهر خود برسد خبر أو را به پدر أو نقل كند . پس خضر عليه السّلام ابرى را طلبيد وگفت : بردار اين دو مرد را وبه خانههاى ايشان برسان ، پس ابر ايشان را برداشت وبه همان روز ايشان را به شهر خود رسانيد . پس يكى به عهد خود وفا كرد وكتمان نمود وديگرى به نزد پادشاه رفت وخبر خضر را نقل كرد ، پادشاه گفت : كي گواهى مىدهد كه تو راست مىگوئى ؟ گفت : فلان تاجر كه رفيق من بود . چون پادشاه أو را طلبيد انكار كرد وگفت : من از اين واقعه خبري ندارم واين مرد را نيز