العلامة المجلسي

658

حياة القلوب ( فارسي )

دختر فرعون گفت : پدرم را مىگوئى ؟ گفت : نه ، بلكه كسى را مىگويم كه پروردگار من وپروردگار تو وپروردگار پدر توست ! گفت : بگويم اين را به پدرم ؟ گفت : بگو . چون دختر اين قصه را به فرعون نقل كرد ، آن زن را با فرزندانش طلبيد وگفت : پروردگار تو كيست ؟ فرمود : پروردگار من وپروردگار تو خداوند عالميان است . پس امر كرد كه تنورى از مس آوردند وآتش در آن تنور افروختند وأو وفرزندانش را طلبيد ، آن زن گفت : التماس دارم كه استخوانهاى من وفرزندانم را بفرماى جمع كنند ودر زمين دفن كنند . گفت : چون تو بر ما حق دارى چنين خواهم كرد ! پس امر كرد يك يك از فرزندان أو را به آتش مىانداختند ، چون فرزند آخر كه شيرخواره بود انداختند به امر خدا به سخن آمد وگفت : صبر كن اى مادر كه تو بر حقّى ، پس آن زن را هم به تنور انداختند . امّا آسيه : أو از بني إسرائيل ومؤمنهء مخلصه بود ، وپنهان عبادت خدا مىكرد در خانهء فرعون ، وبر اين حال بود تا آنكه زن خربيل را كشتند ، در آن وقت ديد ملائكة روح أو را بالا مىبردند ، يقين أو زيادة شد ، در اين حال فرعون به نزد أو آمد وقصهء آن زن را براي آسيه نقل كرد ، آسيه گفت : واي بر تو اى فرعون ! اين چه جرأت است كه بر خدا دارى ؟ فرعون گفت : بلكه تو هم مثل آن زن ديوانه شده‌اى ؟ گفت : ديوانه نيستم وليكن ايمان آوردم به خداوندى كه پروردگار من وتو وجميع عالم است . پس فرعون مادر آسيه را طلبيد وگفت : دختر تو ديوانه شده است ، بگو كافر شود به خداى موسى ، اگر نه مرگ را به أو مىچشانم ! هر چند مادر به أو سخن گفت فايده نكرد ، پس فرعون فرمود أو را به چهار ميخ كشيدند