العلامة المجلسي
622
حياة القلوب ( فارسي )
فرعون گفت : پروردگار عالم چيست ؟ وچه حقيقت دارد ؟ وچگونه است ؟ - چون كنه حقيقت حق تعالى را نمىتوان دانست وأو را به آثار بايد شناخت ، وأو را چگونگى وكيفيت نمىباشد ومطلب أو بيان كيفيت بود - . موسى عليه السّلام گفت : پروردگار آسمانها وزمين است وآنچه در ميان آنها هست اگر صاحب يقين هستيد . فرعون از روى تعجب به اصحابش گفت : نمىشنويد ؟ من از كيفيت مىپرسم وأو از خلق جواب مىدهد ! موسى عليه السّلام گفت : پروردگار شما وپروردگار پدران گذشتهء شما است . فرعون گفت : اگر خدائى بغير از من قائل مىشوى ، تو را به زندان مىفرستم . موسى عليه السّلام فرمود : اگر معجزهء ظاهري بياورم باز اعتقاد نخواهى كرد ؟ فرعون گفت : بياور اگر راست مىگوئى . پس آن حضرت عصاي خود را انداخت ناگاه اژدهائى شد هويدا ، وهر كه بر دور فرعون نشسته بود همه گريختند وفرعون از ترس ضبط خود نتوانست كرد وفرياد برآورد : اى موسى ! تو را سوگند مىدهم به حقّ شيرى كه نزد ما خوردهاى كه اين را از ما دفع كنى . موسى عصا را گرفت ، پس دست خود را در بغل كرد وبيرون آورد ، از نور وروشنى آن ديدهها خيره شد . چون فرعون از حيرت ودهشت بازآمد اراده كرد كه به موسى ايمان آورد ، هامان به أو گفت : بعد از سألها كه خدائى كردهاى ومردم تو را پرستيدهاند مىخواهى تابع بندهء خود شوى ؟ ! پس فرعون گفت به امرا واشراف قوم خود كه نزد أو حاضر بودند كه : اين مرد ، ساحر دانائى است ، مىخواهد شما را از زمين مصر به جادوى خود بيرون كند ، پس چه امر مىكنيد وچه مصلحت مىدانيد ؟ گفتند : امر موسى وبرادرش را به تأخير انداز وبفرست به شهرهاى مصر جماعتى را كه