العلامة المجلسي

601

حياة القلوب ( فارسي )

خدا سؤال نكرد مگر نانى كه بخورد ، زيرا كه در آن مدت سبزهء زمين را مىخورد وسبزى گياهها از پوست شكمش ديده مىشد از بسيارى لاغرى أو . چون دختران شعيب عليه السّلام به نزد پدر خود برگشتند به ايشان گفت : امروز زود برگشتيد ؟ ايشان قصهء موسى عليه السّلام را به پدر خود نقل كردند ، شعيب عليه السّلام به يكى از آن دو دختر گفت كه : برو آن مرد را كه از براي شما آب كشيد با خود بياور تا مزد آب كشيدن أو را بدهم . پس آمد آن دختر بسوى موسى با نهايت حيا وگفت : پدرم تو را مىخواند كه مزد دهد تو را براي اجر آب كشيدن از براي ما . پس موسى عليه السّلام برخاست وبا أو به جانب خانهء شعيب عليه السّلام روانه شد ، وچون باد بر جامه‌هاى آن دختر مىپيچيد وحجم بدنش ظاهر مىشد ، موسى عليه السّلام به أو گفت كه : از عقب من بيا ومرا راهنمائى كن ، كه من از گروهى هستم كه ايشان نظر در عقب زنان نمىكنند . چون موسى عليه السّلام شعيب عليه السّلام را ملاقاة كرد وقصه‌هاى خود را براي أو نقل كرد ، شعيب گفت : مترس ، نجات يا فتى از گروه ظالمان . پس يكى از دختران شعيب گفت : اى پدر ! أو را اجاره كن كه بهتر كسى است كه اجاره مىكنى كه توانا وامين است . شعيب گفت : توانائى وقوّت أو را به كشيدن دلو به تنهائى دانستى ، امانت أو را به چه چيز دانستى ؟ گفت : به آنكه راضى نشد كه من پيش روى أو راه روم كه مبادا نظرش بر عقب من بيفتد . پس شعيب عليه السّلام به موسى عليه السّلام گفت كه : من مىخواهم كه يكى از دو دختر خود را به نكاح تو درآورم به صداق آنكه أجير من باشى در مدت هشت سال ، واگر ده سال را تمام كنى اختيار با تو است ، ونمىخواهم كه بر تو دشوار كنم ، وبزودى مرا خواهى يافت اگر خدا خواهد از شايستگان .