العلامة المجلسي

557

حياة القلوب ( فارسي )

كه أهل شهر أو را از شهر بيرون كردند ودر جاى كثيفى در بيرون شهر انداختند ، وزنش « رحمت » دختر يوسف عليه السّلام مىرفت ومىگرديد وطلب صدقه مىنمود واز براي أو مىآورد ؛ وچون بلاى آن حضرت به طول انجاميد وشيطان ديد كه هر چند بلا بيشتر مىشود شكرش فزونتر مىگردد رفت بسوى جماعتى از أصحاب ايّوب عليه السّلام كه رهبانيّت اختيار كرده بودند ودر كوهها مىبودند وگفت : بيائيد برويم به نزد آن بندهء مبتلا شده واز أو سؤال كنيم به چه سبب به اين بلاى عظيم مبتلا گرديده است ؟ ! پس بر استرهاى اشهب سوار شدند وبه جانب آن حضرت روانه شدند ، چون به نزديك أو رسيدند استرهايشان رم كرد از بوى بدى كه از جراحات آن حضرت ساطع بود ! پس فرود آمدند واسترها را به يكديگر بستند وپياده به نزديك آن حضرت آمدند ودر ميان ايشان جوان كم‌سالى بود ، چون نشستند گفتند : كاش ما را خبر مىدادى از گناه خود كه ما جرأت نمىكنيم از گناه تو از خدا سؤال بكنيم كه مبادا ما را هلاك گرداند ! وما گمان نداريم مبتلا شدن تو را به چنين بلائي كه هيچ‌كس به آن مبتلا نشده است مگر به گناهى كه از ما پنهان مىكرده‌اى ! ايّوب عليه السّلام فرمود : بعزت پروردگارم سوگند مىخورم كه أو مىداند هرگز طعامي نخورده‌ام مگر آنكه يتيمى يا ضعيفى را با خود شريك نمودم ، وهرگز مرا دو امر پيش نيامد كه هر دو طاعت خدا باشد مگر آنكه اختيار كردم آن طاعت را كه بر من دشوارتر بود . آن جوان گفت : بدا به حال شما كه آمديد به نزد پيغمبر خدا وأو را سرزنش كرديد تا آنكه ظاهر نمود از عبادت پروردگارش آنچه را مخفى مىكرد . چون آنها رفتند ايّوب عليه السّلام با پروردگار خود مناجاة كرد وگفت : خداوندا ! اگر مرا رخصت سخن گفتن وخصمي كردن بدهى ، هرآينه حجت خود را عرض خواهم نمود . حق تعالى ابرى فرستاد به نزديك سر أو واز آن ابر صدائى آمد كه : تو را رخصت مخاصمه دادم ، هر حجتي كه دارى بگو ومن هميشه به تو نزديكم . پس ايّوب عليه السّلام كمر راست كرد وبه دو زانو در آمد وگفت : پروردگارا ! مرا به بلائي مبتلا