العلامة المجلسي

542

حياة القلوب ( فارسي )

يعقوب عليه السّلام گفت : من إبراهيم نيستم ، من يعقوب پسر إسحاق پسر إبراهيم هستم . راهب گفت كه : پس چرا چنين پير شده‌اى ؟ گفت : غم واندوه مرا پير كرده است . چون برگشت ، هنوز از عتبهء در خانهء راهب نگذشته بود كه وحى خدا به أو رسيد كه : اى يعقوب ! شكايت كردى مرا بسوى بندگان من . پس نزد عتبهء در به سجده افتاد وگفت : پروردگارا ! ديگر عود نمىكنم به چنين كارى ، پس خدا وحى فرستاد به أو كه : آمرزيدم تو را ، ديگر چنين كارى مكن . پس ديگر شكايت به احدى نكرد بعد از آن هرچه رسيد به أو از مصيبتهاى دنيا مگر آنكه روزى گفت كه : شكايت نمىكنم حزن واندوه خود را مگر به خدا ، ومىدانم از خدا آنچه شما نمىدانيد « 1 » . در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : حق تعالى وحى بسوى حضرت يوسف فرستاد در وقتي كه در زندان بود كه : چه چيز تو را با خطاكاران ساكن گردانيد ؟ گفت : جرم وگناه من . چون اعتراف به گناه نمود حق تعالى بسوى أو وحى فرمود : اين دعا بخوان « يا كبير كلّ كبير ، يا من لا شريك له ولا وزير ، يا خالق الشّمس والقمر المنير ، يا عصمة المضطرّ الضّرير ، يا قاصم كلّ جبّار عنيد ، يا مغني البائس الفقير ، يا جابر العظم الكسير ، يا مطلق المكبّل الأسير ، أسألك بحقّ محمّد وآل محمّد ان تجعل لي من أمري فرجا ومخرجا وترزقني من حيث احتسب ومن حيث لا احتسب » ، چون صبح شد عزيز أو را طلبيد واز حبس نجات يافت « 2 » . در حديث معتبر ديگر فرمود : چون عزيز مصر خود را معزول گردانيد ويوسف عليه السّلام را

--> ( 1 ) . تفسير عياشى 2 / 188 ؛ التمحيص 63 ؛ سعد السعود 120 . ( 2 ) . تفسير عياشى 2 / 198 .