العلامة المجلسي

541

حياة القلوب ( فارسي )

كن وبىتابى مكن كه مطلب تو حاصل مىشود ، پس أو را به عقد خود درآورد « 1 » . ودر حديث معتبر ديگر از آن حضرت عليه السّلام منقول است كه : چون يوسف عليه السّلام به آن جوان گفت كه مرا نزد عزيز يادكن ، جبرئيل به نزد أو آمد وسرپائى به زمين زد ، شكافته شد تا طبقهء هفتم زمين ، وگفت : اى يوسف ! نظر كن كه در طبقهء هفتم زمين چه مىبينى ؟ گفت : سنگ كوچكى مىبينم . پس سنگ را شكافت وگفت : در ميان سنگ چه مىبينى ؟ گفت : كرم كوچكى مىبينم . جبرئيل گفت : كيست روزى دهندهء اين كرم ؟ گفت : خداوند عالميان . جبرئيل گفت : پروردگار تو مىفرمايد : من فراموش نكرده‌ام اين كرم را در ميان اين سنگ در قعر زمين هفتم ، گمان كردى تو را فراموش خواهم كرد كه به آن جوان گفتى كه تو را نزد پادشاه ياد كند ؟ ! به سبب اين گفتار ناشايستهء خود ، در زندان سألها خواهى ماند . پس يوسف عليه السّلام بعد از اين عتاب رب الأرباب چندان گريست كه به گريهء أو ديوارها به گريه درآمدند ، ومتأذّى شدند أهل زندان وبه فرياد آمدند ، پس صلح كرد با ايشان كه يك روز گريه كند ويك روز ساكت باشد ، پس در آن روز كه ساكت بود حالش بدتر بود از روزى كه گريه مىكرد « 2 » . به سندهاى معتبر از حضرت امام محمد باقر وامام جعفر صادق عليهما السّلام منقول است كه : صبر جميل آن است كه هيچ‌گونه شكايت بسوى مردم با أو نباشد ، بدرستى كه حق تعالى يعقوب عليه السّلام را به رسالتي فرستاد به نزد راهبى از رهبانان وعابدى از عبّاد ، چون راهب نظرش بر أو افتاد گمان كرد كه حضرت إبراهيم عليه السّلام است ، بر جست ودست در گردن أو كرد وگفت : مرحبا به خليل خدا .

--> ( 1 ) . تفسير عياشى 2 / 175 . ( 2 ) . تفسير عياشى 2 / 177 .