العلامة المجلسي

536

حياة القلوب ( فارسي )

آنكه در ملك يوسف عليه السّلام داخل شد ، ودر سال دوم به زيور وجواهر فروخت تا آنكه هر زيور وجواهرى كه در آن مملكت بود به ملك أو درآمد ، در سال سوم به حيوانات ومواشي فروخت تا آنكه تمام حيوانات ايشان را مالك شد ، ودر سال چهارم به غلامان وكنيزان فروخت تا آنكه هر مملوكى كه در آن ولايت بود همه را مالك شد ، ودر سال پنجم به خانه‌ها ودكاكين ومستغلات فروخت تا همه را متصرف شد ، ودر سال ششم به مزارع ونهرها فروخت تا آنكه هيچ نهر ومزرعه در أطراف مصر وأطراف آنها نماند مگر آنكه به ملكيت أو درآمد ، ودر سال هفتم كه هيچ در ملك ايشان نمانده بود به رقبات ايشان فروخت تا آنكه هر كسى كه در مصر وحوالي آن بود همه بندهء يوسف عليه السّلام شدند . پس يوسف عليه السّلام به پادشاه فرمود : چه مصلحت مىبينى در اينها كه پروردگار من به من عطا كرده است ؟ پادشاه گفت : رأى رأى توست ، هر چه مىكنى مختارى . يوسف عليه السّلام گفت : گواه مىگيرم خدا را وگواه مىگيرم تو را اى پادشاه كه همهء أهل مصر را آزاد كردم ، وأموال وبندگان ايشان را به ايشان پس دادم ، وانگشتر وتاج وتخت تو را به تو پس دادم به شرط آنكه به سيرتى كه من سلوك كرده‌ام با ايشان سلوك كنى ، وحكم نكنى در ميان ايشان مگر به حكم من ، كه خدا ايشان را به سبب من نجات داده . پادشاه گفت : دين من وفخر من همين است ، وشهادت مىدهم به وحدانيّت الهى وآنكه أو را شريكي در خداوندى نيست ، وشهادت مىدهم كه تو پيغمبر وفرستادهء اوئى . پس بعد از آن ملاقاة يعقوب عليه السّلام وبرادران واقع شد « 1 » . وبه سند صحيح منقول است كه محمد بن مسلم از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام پرسيد كه : يعقوب عليه السّلام بعد از رسيدن به مصر چند سالى با يوسف عليه السّلام زندگانى كرد ؟ فرمود : دو سال . پرسيد : در آن وقت حجت خدا در زمين ، يعقوب بود يا يوسف عليهما السّلام ؟

--> ( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 132 .