العلامة المجلسي
535
حياة القلوب ( فارسي )
تعبير آن را ندانستند ، پس آن جوان كه از زندان نجات يافته بود يوسف را بخاطر آورد وگفت : اى پادشاه ! مرا بفرست بسوى زندان كه در زندان مردى هست كه كسى مثل أو نديده است در علم وبردبارى وتعبير خواب ، چون بر من وفلان غضب كردى وبه زندان فرستادى هر يك خوابى ديديم واز براي ما تعبير كرد ، چنانچه أو تعبير كرده بود رفيق مرا به دار كشيدى ومرا نجات دادى . عزيز گفت : برو نزد أو وتعبير خواب را از أو بپرس . چون بسوى عزيز برگشت ورسالت يوسف عليه السّلام را به أو رسانيد عزيز گفت : بياوريد أو را تا برگزينم أو را ومقرّب خود گردانم ، چون رسالت عزيز را براي حضرت يوسف آوردند گفت : چگونه اميد كرامت أو داشته باشم وأو بيزارى مرا از گناه دانست وچندين سال مرا در زندان حبس كرد . پس عزيز فرستاد وزنان مصر را طلبيد وحال حضرت يوسف را از ايشان پرسيد ، گفتند : حاش للّه ! ما هيچ بدى از أو ندانستيم ، فرستاد وأو را از زندان طلبيد ، چون با أو سخن گفت عقل ودانش وكمال أو را پسنديد وگفت : مىخواهم بگوئى كه من چه خواب ديدهام وتعبير آن بكنى . يوسف عليه السّلام خواب أو را تمام نقل كرد وتعبيرش را بيان فرمود . عزيز گفت : راست گفتى ، كي از براي من حاصل هفتساله را جمع خواهد كرد ومحافظت خواهد نمود ؟ يوسف عليه السّلام فرمود كه : حق تعالى وحى فرستاد بسوى من كه من تدبير اين امر خواهم كرد ، ودر اين سألها قيام به اين أمور من خواهم نمود . عزيز گفت : راست گفتى ، اينك انگشتر پادشاهى وتخت وتاج جهانبانى به تو تعلق دارد ، هر چه خواهى بكن . پس يوسف عليه السّلام متوجه شد ودر هفت سال فراوانى جمع كرد حاصلهاى زراعتهاى مصر را با خوشه در خزينهها ، چون سالهاى قحط رسيد متوجه فروختن طعام گرديد ودر سال أول به طلا ونقره فروخت تا آنكه در مصر وحوالي آن هيچ درهم ودينارى نماند مگر