العلامة المجلسي

532

حياة القلوب ( فارسي )

چون قافله از مصر بيرون آمدند ، يعقوب عليه السّلام بوى حضرت يوسف را شنيد وگفت به فرزندانى كه نزد أو حاضر بودند كه : من بوى يوسف را مىشنوم ، وفرزندان همه جا به سرعت مىآمدند به فرح وشادى آنچه از حال يوسف عليه السّلام مشاهده كردند ، وپادشاهى كه خدا به أو عطا كرده بود ، وعزتي كه ايشان را به سبب پادشاهى حضرت يوسف حاصل گرديد ، واز مصر تا باديه‌اى كه حضرت يعقوب در آنجا بود به نه روز آمدند ، چون بشير آمد پيراهن را بر روى يعقوب عليه السّلام افكند ، أو بينا گرديد وپرسيد كه : چه شد بنيامين ؟ گفتند : أو را نزد برادرش گذاشتيم به نيكوترين حالي . پس يعقوب عليه السّلام حمد الهى كرد وسجدهء شكر به تقديم رسانيد وديده‌اش بينا شد وپشتش راست شد ، به فرزندانش گفت : در همين روز كارسازى كنيد وروانه شويد . پس به سرعت تمام با يعقوب عليه السّلام ويامين خالهء يوسف عليه السّلام به جانب مصر روانه شدند ، در مدت نه روز طىّ منازل نموده داخل مصر شدند ، وچون به مجلس يوسف عليه السّلام داخل شدند دست در گردن پدر خود كرد وروى أو را بوسيد وگريست ، ويعقوب عليه السّلام را با خالهء خود بر تخت پادشاهى بالا برد وداخل خانهء خود شد ، روغن خوشبو بر خود ماليد وسرمه كشيد وجامه‌هاى پادشاهانه پوشيد بسوى ايشان بيرون آمد ، چون أو را ديدند همه به سجده افتادند براي تعظيم أو وشكر خداوند عالميان ، پس يوسف عليه السّلام در اين وقت گفت كه : اين بود تأويل خواب من كه پيشتر ديده بودم ، كه پروردگار من آن را حق گردانيد چون مرا از زندان بيرون آورد وشما را از باديه به نزد من آورد بعد از آنكه شيطان افساد كرده بود ميان من وبرادران من . ويوسف عليه السّلام در اين بيست سال روغن نمىماليد وسرمه نمىكشيد وخود را خوشبو نمىكرد ونمىخنديد وبه نزديك زنان نمىرفت تا خدا شمل يعقوب عليه السّلام را جمع كرد ويعقوب عليه السّلام ويوسف عليه السّلام وبرادران را به يكديگر رسانيد « 1 » . مؤلف گويد : ظاهر اين حديث وبسيارى از أحاديث ديگر آن است كه مدت مفارقت يوسف از يعقوب بيست سال بوده است ، ومفسران ومورخان خلاف كرده‌اند : بعضي

--> ( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 129 .