العلامة المجلسي

526

حياة القلوب ( فارسي )

تو را سلام رسانيد وگفت : امانت تو نزد خدا ضايع نخواهد شد . چون اعرابى به آن موضع رسيد غلامان خود را گفت كه : شتران مرا حفظ كنيد ، چون يعقوب را ندا كرد مرد أعمى بلند قامت فربه خوش‌روئى بيرون آمد ودست به ديوارها مىگرفت تا به نزديك أو رسيد ، اعرابى گفت : توئى يعقوب ؟ فرمود : بلى . چون اعرابى پيغام يوسف را رسانيد يعقوب افتاد ومدهوش شد ، چون به هوش آمد فرمود : اى اعرابى ! تو را حاجتي در درگاه خدا هست ؟ گفت : بلى ، من مال بسيار دارم ودختر عمّ من در حبالهء من است واز أو فرزند نمىشود ، مىخواهم از خدا بطلبى كه فرزند به من كرامت فرمايد . پس يعقوب وضو ساخت ودو ركعت نماز كرد وبراي أو دعا كرد ، پس خدا در چهار شكم يا شش شكم فرزند به أو عطا فرمود ، در هر شكمى دو پسر . پس بعد از آن يعقوب مىدانست كه يوسف زنده است وحق تعالى أو را بعد از غيبت براي أو ظاهر خواهد گردانيد ، ومىگفت با فرزندانش كه : من از لطف خدا مىدانم آنچه شما نمىدانيد ، وفرزندانش أو را نسبت به دروغ وضعف عقل مىدادند ، لهذا وقتي كه بوى پيراهن را شنيد فرمود : من بوى يوسف را مىشنوم اگر مرا نسبت به دروغ وضعف عقل ندهيد ، پس يهودا گفت : بخدا سوگند كه تو در گمراهى سابق خود هستى ! پس چون بشير آمد وپيراهن را به روى أو انداخت بينا گرديد ، فرمود : نگفتم به شما كه من از خدا مىدانم آنچه شما نمىدانيد « 1 » . شيخ ابن بابويه رحمه اللّه بعد از ايراد اين حديث گفته است : دليل بر آنكه يعقوب علم به حيات يوسف داشت ، واز نظر أو پنهان كرده بود خدا يوسف را براي ابتلا وامتحان ، آن است كه : چون فرزندان يعقوب بسوى أو برگشتند ومىگريستند فرمود : اى فرزندان من ! چيست شما را كه گريه مىكنيد ووا ويلاه مىگوئيد ، وچرا حبيب خود يوسف را در ميان

--> ( 1 ) . كمال الدين وتمام النعمة 141 ؛ تفسير برهان 2 / 263 .