العلامة المجلسي
522
حياة القلوب ( فارسي )
در روايت ديگر وارد شده است كه : چون يعقوب نزديك مصر رسيد ، يوسف با لشكر خود سوار شد وبه استقبال آن حضرت بيرون رفت ، در اثناى راه گذشت بر زليخا وأو در غرفهء خود عبادت مىكرد ، چون يوسف عليه السّلام را ديد شناخت وبه صداى حزينى أو را صدا كرد كه : اى آنكه مىروى ! از عشق تو بسى اندوه خوردهام ، كه چه نيك است تقوى وپرهيزكارى چگونه بندگان را آزاد كرد ، وچه قبيح است گناه چگونه بنده گردانيد آزادان را « 1 » . ودر حديث معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : حضرت يوسف عليه السّلام متوجه فروختن طعام شد ، بعضي از وكلاى خود را امر كرد كه بفروشد ، وهر روز به أو مىگفت به فلان مبلغ بفروش ؛ روزى كه مىدانست كه سعر زياد مىشود وگرانتر مىبايد فروخت ، نخواست كه گرانى به زبان أو جارى شود به وكيل گفت : برو بفروش - وسعرى براي أو نام نبرد - وكيل اندك راهى رفت وبرگشت وپرسيد : به چه سعر بفروشم ؟ فرمود : برو بفروش . ونخواست كه گرانى سعر به زبانش جارى شود . چون وكيل آمد بر سر انبار وأول كسى كه آمد بگيرد زر داد ، وكيل كيل كرد ، هنوز يك كيل مانده بود كه به حساب سعر روز گذشته تمام شود ، مشترى گفت : بس است ، من همين قدر زر داده بودم ، وكيل دانست كه سعر به قدر يك كيل گران شده است . چون مشترى ديگر آمد هنوز يك كيل مانده بود كه به حساب مشترى أول تمام شود ، مشترى گفت : بس است ، من همين قدر زر دادهام ، وكيل دانست كه به قدر يك كيل باز گرانتر شده است ، تا آنكه در آن روز سعر دو برابر تفاوت كرد « 2 » . وبه سندهاى معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : پيراهنى كه براي إبراهيم عليه السّلام از بهشت آوردند در ميان قصبهء نقره مىگذاشتند ، چون كسى مىپوشيد بسيار گشاد بود ، پس چون قافله از مصر جدا شد ويعقوب در رمله يا فلسطين شام بود و
--> ( 1 ) . امالى شيخ طوسي 457 . ( 2 ) . كافى 5 / 163 .