العلامة المجلسي

516

حياة القلوب ( فارسي )

بنيامين گفت : داشتم . فرمود : چه شد آن برادر تو ؟ بنيامين گفت : اينها گفتند كه أو را گرگ خورد . فرمود : اندوه تو بر أو به چه مرتبه رسيد ؟ گفت : دوازده پسر بهم رسانيدم كه نام همه را از نام أو اشتقاق كردم . فرمود : بعد از چنين برادرى دست در گردن زنان درآوردى وفرزندان را بوسيدى ؟ ! بنيامين گفت : پدر صالحي دارم ، أو مرا امر كرد كه : زن بخواه شايد خدا از تو ذرّيّتى بيرون آورد كه زمين را سنگين كنند به تسبيح خدا - وبه روايت ديگر : به گفتن لا اله الّا اللّه « 1 » - . يوسف عليه السّلام فرمود : بيا وبر سر خوان من بنشين . برادران گفتند : خدا يوسف وبرادرش را هميشه بر ما زيادتى مىدهد تا آنكه پادشاه أو را بر سر خوان خود نشانيد . پس آن حضرت فرمود كه صاع را در ميان بار بنيامين گذاشتند ، وچون كاويدند در ميان بار أو ظاهر شد وأو را نگاه داشت . چون برادران به نزد يعقوب عليه السّلام آمدند وقصه را نقل كردند آن حضرت فرمود : پسر من دزدى نمىكند بلكه شما حيله كرده‌ايد در اين باب . پس امر فرمود آنها را كه مرتبهء ديگر بار بندند بسوى مصر ونامه‌اى به عزيز مصر نوشت وطلب عطف ومهربانى از أو نمود ، وسؤال كرد كه فرزندش را به أو برگرداند . چون برادران به خدمت يوسف رسيدند ونامه را به أو دادند خواند ، ضبط خود نتوانست كرد وگريه بر أو مستولى شد ، برخاست داخل خانه شد ساعتي گريست ، چون بيرون آمد برادران گفتند : اى عزيز مصر ! فتوّت ومرحمت كن كه دريافته است ما را وأهل ما را قحط وگرسنگى ، وآورده‌ايم مايهء كمي ، پس نظر به مايهء ما مكن وكيل تمام بده به ما ،

--> ( 1 ) . تفسير عياشى 2 / 183 .