العلامة المجلسي

513

حياة القلوب ( فارسي )

شناخت وايشان أو را نشناختند ، پس از ايشان پرسيد : شما كيستيد ؟ گفتند : ما فرزندان يعقوب پسر إسحاق پسر إبراهيم خليل خدائيم ، واز كوه كنعان آمده‌ايم . يوسف فرمود : پس شما فرزند سه پيغمبريد وشما صاحبان حلم وبردبارى نيستيد ، ودر ميان شما وقار وخشوع نيست ، شايد شما جاسوس بعضي از پادشاهان بوده باشيد وبراي جاسوسى به بلاد من آمده باشيد . گفتند : اى پادشاه ! ما جاسوس نيستيم واز أصحاب حرب نيستيم ، اگر بدانى پدر ما كيست هرآينه ما را گرامى خواهى داشت ، بدرستى كه أو پيغمبر خداست وفرزند پيغمبران خداست وبسيار اندوهناك است . يوسف فرمود : به چه سبب أو را اندوه عارض شده است وحال آنكه أو پيغمبر وپيغمبرزاده است وبهشت جايگاه اوست ، وأو نظر مىكند به مثل شما پسران با اين بسيارى وتوانايى شما شايد حزن أو به سبب سفاهت وجهالت ودروغ وكيد ومكر شما باشد ؟ گفتند : اى پادشاه ! ما بىخرد وسفيه نيستيم ، واندوه أو از جانب ما نيست ، وليكن أو پسرى داشت كه به حسب سن از ما كوچكتر بود وأو را يوسف مىگفتند ، روزى با ما به شكار بيرون آمد وگرگ أو را خورد واز آن روز تا حال پيوسته غمگين واندوهناك وگريان است . يوسف فرمود : همه از يك پدر هستيد ؟ گفتند : پدر ما يكى است ومادرهاى ما متفرق است . فرمود : چرا پدر شما همهء فرزندان خود را فرستاده است ، يكى را براي خود نگاه نداشته است كه مؤنس أو باشد واز أو راحت يابد ؟ گفتند : يك برادر ما كه از ما خردسالتر بود نزد خود نگاه داشت . فرمود : چرا أو را از ميان شما اختيار كرد ؟ گفتند : براي آنكه بعد از يوسف أو را بيش از ما دوست مىدارد . فرمود : من يكى از شما را نزد خود نگاه مىدارم وبرويد شما به نزد پدر خود وسلام