العلامة المجلسي

510

حياة القلوب ( فارسي )

عرض كرد : مبتلا شده بودم به محبت تو وخدا در دنيا نظير تو را خلق نكرده است در حسن وجمال ، ومبتلا شده بودم به اينكه در مصر زنى از من مقبولتر نبود وكسى مالش از من بيشتر نبود ، وشوهر من عنين بود . پس يوسف عليه السّلام به أو فرمود : چه حاجت دارى ؟ گفت : مىخواهم دعا كنى خدا جوانى مرا به من برگرداند . آن حضرت دعا كرد وخدا أو را به جوانى برگردانيد ، ويوسف أو را خواست وأو باكره بود « 1 » . تا اينجا روايت علي بن إبراهيم بود ، وبر أكثر مضامين آنچه روايت كرده است ، روايات معتبرهء بسيار وارد است كه ما براي اختصار ترك كرديم . ابن بابويه رحمه اللّه به سند خود از وهب بن منبه روايت كرده است كه گفت : در بعضي از كتابهاى خدا ديدم كه : يوسف عليه السّلام گذشت با لشكر خود بر زليخا وأو بر مزبله‌اى نشسته بود ، چون زليخا أسباب سلطنت وشوكت آن حضرت را مشاهده نمود گفت : حمد وسپاس خداوندى را سزاست كه پادشاهان را به معصيت ايشان بنده گردانيد ، وبندگان را به طاعت ايشان پادشاه گردانيد ، محتاج شده‌ايم تصدّق كن بر ما ! يوسف عليه السّلام فرمود : نعمت خدا را حقير شمردن وكفران آن نمودن مانع دوامش مىگردد ، پس بازگشت كن بسوى خدا تا چرك گناه را به آب توبه از تو بشويد ، بدرستى كه محلّ استجابت دعا وشرط آن پاكيزگى دلها وصافي علمهاست . زليخا گفت : هنوز در مقام توبه وانابه وتدارك گذشته‌ها برنيامده‌ام ، وشرم مىكنم از خدا كه در مقام استعطاف درآيم وطلب رحمت از جناب مقدس أو بنمايم ، وهنوز ديده آب خود را نريخته است وبدن اداى حقّ ندامت خود نكرده است ودر بوتهء طاعات گداخته نشده است . يوسف عليه السّلام فرمود : پس سعى واهتمام كن در توبه وشرايط آن كه راه عمل باز وتير دعا

--> ( 1 ) . تفسير قمى 1 / 356 ، ودر آن « يهصر بن واهث » است .