العلامة المجلسي
506
حياة القلوب ( فارسي )
يعقوب عليه السّلام آن را در گردن يوسف آويخت ودر گردن أو بود ودر آن حوالي كه بر أو گذشت ، پس چون يوسف عليه السّلام پيراهن را از ميان تعويذ بيرون آورد در مصر ، يعقوب عليه السّلام در فلسطين شام بوى آن را شنيد وگفت : من بوى يوسف را مىشنوم ، وآن همان پيراهن بود كه از بهشت آورده بودند . راوي عرض كرد : فداى تو شوم ! آن پيراهن به كي رسيد ؟ فرمود كه : به اهلش رسيد . پس فرمود كه : هر پيغمبرى كه علمي يا غير آن به ميراث گذاشت همه منتهى شد به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ، واز أو به اوصياى أو رسيد ، ويعقوب عليه السّلام در فلسطين بود وچون قافله از مصر روانه شدند يعقوب عليه السّلام بوى پيراهن را شنيد ، وبو از آن پيراهن بود كه از بهشت آورده بودند ، وآن ميراث به ما رسيده است ونزد ما است « 1 » . وبه سند موثق از حضرت امام رضا عليه السّلام روايت كرده است كه : حكم در ميان فرزندان يعقوب عليه السّلام چنان بود كه اگر كسى چيزى را بدزدد أو را به بندگى بگيرند ، يوسف عليه السّلام در وقتي كه طفل بود در نزد عمهء خود مىبود ، وعمهء أو ، أو را بسيار دوست مىداشت ، وإسحاق عليه السّلام كمربندى داشت كه آن را به يعقوب عليه السّلام پوشانيده بود ، آن كمربند نزد خواهرش بود ؛ چون يعقوب عليه السّلام يوسف عليه السّلام را از خواهرش طلبيد كه به نزد خود بياورد ، خواهرش بسيار دلگير شد وگفت : بگذار كه أو را خواهم فرستاد ، پس كمربند را در زير جامههاى يوسف عليه السّلام بر كمر أو بست ، وچون يوسف عليه السّلام نزد پدرش آمد عمهاش آمد وگفت : كمربند را از من دزديدهاند ، تفحّص كرد واز كمر يوسف عليه السّلام گشود ، پس گفت : يوسف كمربند مرا دزديده است ، من أو را به بندگى مىگيرم ؛ وبه اين حيله يوسف را به نزد خود برد ، واين بود مراد برادران يوسف كه گفتند در وقتي كه يوسف عليه السّلام بنيامين را گرفت كه : اگر أو دزدى كرد ، برادر أو هم پيش از أو دزدى كرد « 2 » . علي بن إبراهيم روايت كرده است كه : چون برادران يوسف عليه السّلام پيراهن را آوردند وبر
--> ( 1 ) . تفسير قمى 1 / 354 ؛ تفسير برهان 2 / 269 . ( 2 ) . تفسير قمى 1 / 355 ؛ تفسير عياشى 2 / 186 .