العلامة المجلسي

504

حياة القلوب ( فارسي )

پس حضرت يوسف عليه السّلام مناجاة كرد كه : سؤال مىكنم از تو به حقّى كه پدرانم بر تو دارند كه مرا فرجى كرامت فرمائى ، پس حق تعالى به أو وحى نمود كه : اى يوسف ! كدام حقّ پدران تو بر من هست ؟ ! اگر پدرت آدم را مىگوئى ، أو را به دست قدرت خود آفريدم واز روح برگزيدهء خود در أو دميدم وأو را در بهشت خود ساكن گردانيدم ، وامر كردم أو را كه نزديك يك درخت از درختان بهشت نرود ، پس مرا نافرمانى كرد ، چون توبه كرد توبهء أو را قبول نمودم ؛ واگر پدرت نوح را مىگوئى ، أو را از ميان خلق خود برگزيدم وأو را پيغمبر گردانيدم ، وچون قوم أو أو را نافرمانى كردند دعا كرد براي هلاك ايشان ، دعاى أو را مستجاب كردم وقوم أو را غرق كردم وأو را وهر كه به أو ايمان آورده بود در كشتى نجات دادم ؛ واگر پدرت إبراهيم را مىگوئى ، أو را خليل خود گردانيدم ، از آتش نجات بخشيدم وآتش نمرود را بر أو سرد وسلامت ساختم ؛ واگر پدرت يعقوب را مىگوئى ، دوازده پسر به أو بخشيدم ، وچون يكى را از نظر أو غايب گردانيدم آن قدر گريست كه ديده‌اش نابينا شد ، وبر سر راهها نشست ومرا بسوى خلق من شكايت نمود ، پس چه حقّ پدران تو بر من هست ؟ در آن حال جبرئيل عليه السّلام گفت : اى يوسف ! بگو « أسألك بمنّك العظيم واحسانك القديم » يعنى : « سؤال مىكنم از تو به حقّ نعمتهاى بزرگ تو واحسانهاى قديم تو » ، چون اين را گفت ، عزيز آن خواب را ديد وباعث فرج أو گرديد « 1 » . وبه سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : زندانبان به حضرت يوسف عليه السّلام گفت : تو را دوست مىدارم . حضرت يوسف فرمود كه : هيچ بلا به من نرسيد مگر از دوستى مردم ! عمّه‌ام چون مرا دوست داشت ، مرا به دزدى متهم ساخت ! وچون پدرم مرا دوست داشت برادرانم از حسد ، مرا به بلاها انداختند ! وچون زليخا مرا دوست داشت به زندان افتادم ! وفرمود كه : حضرت يوسف عليه السّلام در زندان به حق تعالى شكايت نمود كه : به چه گناه

--> ( 1 ) . تفسير قمى 1 / 353 .