العلامة المجلسي
479
حياة القلوب ( فارسي )
ديد كه به دلو چسبيده در نهايت حسن وجمال ، پس به أصحاب خود گفت : بشارت باد شما را ! اين پسرى است از چاه بيرون آمد . چون أو را بيرون آوردند برادران يوسف رسيدند وگفتند : اين غلام ماست ، ديروز به اين چاه افتاد وامروز آمدهايم كه أو را بيرون آوريم . ويوسف را از دست ايشان گرفتند وبه كنارى بردند وگفتند : اگر اقرار به بندگى ما نكنى كه تو را به مردم اين قافله بفروشيم تو را مىكشيم . يوسف عليه السّلام فرمود : مرا مكشيد وهر چه خواهيد بكنيد . پس أو را به نزد مردم قافله بردند وگفتند : اين غلام را از ما مىخريد ؟ شخصي از مردم قافله أو را به بيست درهم خريد وبرادران يوسف در يوسف از زاهدان بودند - يعنى اعتنائى به شأن أو نداشتند وأو را به قيمت كم فروختند - وشخصي كه أو را خريده بود به مصر برد وبه پادشاه مصر فروخت ، چنانچه حق تعالى مىفرمايد : « گفت آن كسى كه أو را خريده بود از مصر به زن خود كه : گرامى دار يوسف را شايد نفع بخشد ما را در كارهاى ما ، يا آنكه أو را به فرزندى خود برداريم » « 1 » . راوي گفت : پرسيدم از آن حضرت : چند سال داشت يوسف در روزى كه أو را به چاه انداختند ؟ فرمود : نه سال داشت - وبنا بر بعضي نسخهها هفت سال « 2 » ، واين صحيح است - . راوي پرسيد : ميان منزل يعقوب وميان مصر چقدر راه بود ؟ فرمود : دوازده روز . وفرمود : يوسف در حسن وجمال نظير نداشت ، چون به بلوغ رسيد زن پادشاه عاشق أو شد وسعى مىكرد أو را راضى كند كه با أو زنا كند . يوسف فرمود : معاذ اللّه ! ما از خانوادهايم كه ايشان زنا نمىكنند .
--> ( 1 ) . سورهء يوسف : 21 . ( 2 ) . تفسير عياشى 2 / 172 .