العلامة المجلسي
468
حياة القلوب ( فارسي )
منتهى الظّلمة إلى النّور » ، پس ذو القرنين به سجده افتاد وسر برنداشت تا خدا أو را قوّت داد ويارى كرد بر نظر كردن بسوى آن ملك . پس آن ملك به أو گفت : چگونه قوّت يا فتى اى فرزند آدم بر اينكه به اين موضع برسى ، واحدى از فرزندان آدم به اينجا نرسيده است پيش از تو ؟ ذو القرنين فرمود : مرا قوّت داد بر آمدن به اين موضع آن كسى كه تو را قوّت داد بر گرفتن اين كوه كه به تمام زمين احاطه كرده است . ملك گفت : راست گفتى ، واگر اين كوه نباشد زمين با اهلش بگردد وسرنگون شود ، وبر روى زمين كوهى از اين بزرگتر نيست ، واين أول كوهى است كه خدا بر روى زمين خلق كرده است ، وسرش به آسمان أول چسبيده وريشهاش در زمين هفتم است ، واحاطه دارد به جميع زمين مانند حلقه ، وبر روى زمين هيچ شهري نيست مگر آنكه ريشهاى دارد بسوى اين كوه ، وچون خدا خواهد زلزله در شهري بهم رسد وحى مىكند بسوى من ، پس من حركت مىدهم ريشهاى را كه به آن شهر منتهى مىشود وآن شهر را به حركت مىآورم . پس چون ذو القرنين خواست برگردد ، به آن ملك فرمود : مرا وصيتي بكن . ملك گفت : غم روزى فردا را مخور ، وعمل امروز را به فردا ميفكن ، واندوه مخور بر چيزى كه از تو فوت شود ، وبر تو باد به رفق ومدارا ، ومباش جبار وظالم وبا تكبر . پس ذو القرنين برگشت بسوى أصحاب خود وعنان عزيمت به جانب مشرق معطوف نمود ، وهر امّتى كه در ميان أو ومشرق بودند تفحّص مىكرد وايشان را هدايت مىنمود به همان طريق كه امّتهاى جانب مغرب را هدايت نمود ومطيع گردانيد پيش از ايشان . وچون از ما بين مشرق ومغرب فارغ شد ، متوجه سدّى شد كه خدا در قرآن ياد فرموده است ، ودر آنجا امّتى را ديد كه هيچ لغت نمىفهميدند ، وميان ايشان وميان سد پر بود از امّتى كه ايشان را يأجوج ومأجوج مىگفتند ، وشبيه بودند به بهائم ، مىخوردند ومىآشاميدند وفرزند بهم مىرسانيدند ، وذكور وإناث در ميان ايشان بود ، ورو وبدن وخلقتشان شبيه بود به انسان امّا از انسان كوچكتر بودند ودر جثهء أطفال بودند ، ونر ومادهء