العلامة المجلسي
432
حياة القلوب ( فارسي )
بياورد وآبى در كدو كند وبراي ايشان حاضر سازد وعبائى بياورد كه از سرما بر خود بپوشند . چون دختر روانه شد ، باران سر كرد ووادى پر شد ، لوط ترسيد كه سيلاب ايشان را غرق كند گفت : برخيزيد تا برويم ، پس حضرت لوط نزديك ديوار مىرفت وايشان در ميان راه مىرفتند ، لوط عليه السّلام به ايشان مىگفت : اى فرزندان من ! به كنار راه بيائيد ، وايشان مىگفتند كه : آقاى ما فرموده است كه در ميان راه برويم ، ولوط عليه السّلام غنيمت مىشمرد كه تاريك شود وايشان را قوم أو نبينند . پس شيطان رفت واز دامن زن لوط طفلى را گرفت ودر چاه انداخت وبه اين سبب أهل شهر همه در خانهء لوط جمع شدند ، چون آن پسران را در منزل لوط ديدند گفتند : اى لوط ! تو هم در عمل ما داخل شدى ؟ گفت : اينها مهمان منند ، فضيحت ورسوائى مكنيد . گفتند : اينها سه نفرند ، يكى را خود نگاه دار ودوتا را به ما ده . لوط ايشان را داخل حجره كرد وگفت : كاش أهل بيتي وعشيرهاى مىداشتم كه مرا از شرّ شما نگاه مىداشتند . ايشان زور آوردند ودر را شكستند ولوط را انداختند وداخل خانه شدند ، پس جبرئيل به لوط گفت : ما رسولان پروردگار توئيم وايشان ضررى به تو نمىتوانند رسانيد . پس جبرئيل كفى از ريگ گرفت وبر روى ايشان زد وگفت : « شاهت الوجوه » يعنى : قبيح باد روهاى شما . پس أهل شهر همه كور شدند ، پس لوط از ايشان پرسيد كه : اى رسولان ! پروردگار من شما را به چه چيز امر كرده است دربارهء ايشان ؟ گفتند : امر كرده است ما را كه در سحر ايشان را بگيريم . گفت : من حاجتي دارم . گفتند : چيست حاجت تو ؟ گفت : آن است كه در اين ساعت ايشان را بگيريد .