العلامة المجلسي

425

حياة القلوب ( فارسي )

گفتند : ما بهتر مىدانيم كه كي در اينجاست ، البتة نجات مىدهيم أو را وأهل أو را همگى مگر زنش را كه مقدّر كرده‌ايم كه أو از باقيماندگان در عذاب است . چون به نزد آل لوط آمدند ، رسولان گفت : شما گروهى هستيد منكر كه شما را نمىشناسم . گفتند : بلكه آمده‌ايم بسوى تو براي آنچه قوم تو در آن شك مىكردند از عذاب خدا ، وبسوى تو آمده‌ايم به راستى كه بترسانيم قوم تو را از عذاب ، وبدرستى ما از راستگويانيم ، چون هفت روز وهفت شب ديگر بگذرد اى لوط در نصف شب أهل خود را از ميان اين قوم بيرون بر ، وهيچ‌يك از شما رو به عقب خود نكند مگر زن تو كه مىرسد به أو آنچه به قوم تو مىرسد ، وبرويد در آن شب به هر جا كه مأمور خواهيد شد . وگفتند به لوط عليه السّلام كه : چون صبح شود همهء قوم هلاك خواهند شد . پس چون صبح روز هشتم طالع شد ، باز خدا رسولان بسوى إبراهيم عليه السّلام فرستاد كه بشارت دهند أو را به إسحاق وتعزيه گويند أو را وتسلّى فرمايند به هلاك شدن قوم لوط ، چنانچه در جاى ديگر فرموده است : « بتحقيق كه آمدند رسولان ما بسوى إبراهيم با بشارت وسلام كردند وإبراهيم جواب سلام ايشان گفت ، پس درنگ نكرد كه آورد عجلى حنيذ - فرمود : يعنى ذبح كرده شده وبريان ونيكو پخته شده - پس چون إبراهيم عليه السّلام ديد دست دراز نكردند بسوى آن بريان ، از ايشان ترسيد ، زيرا در آن زمان جمعى كه طعام يكديگر را مىخوردند از شرّ يكديگر أيمن بودند وطعام نخوردن علامت دشمنى بود . گفتند : مترس ! ما فرستاده شده‌ايم بسوى قوم لوط . وساره ايستاده بود ، پس بشارت دادند أو را به إسحاق واز عقب إسحاق به يعقوب ، پس ساره خنديد از روى تعجب از قول ايشان وگفت : يا ويلتا ! آيا فرزند از من بهم مىرسد ومن پيرزالم واينك شوهر من پير است ، بدرستى كه اين امرى است عجيب ! گفتند : آيا تعجب مىكنى از امر خدا ؟ رحمت خدا وبركات أو بر شما أهل بيت نازل ولازم است ، بدرستى كه أو حميد ومجيد است . چون إبراهيم بشارت إسحاق را شنيد وترس از دل أو زايل شد ، شروع كرد به مناجاة