العلامة المجلسي

416

حياة القلوب ( فارسي )

پس به نزد سندوم رفتند وگفتند : اين مرد مخالف سلطان ماست در مذهب وآنچه با خود دارد از بلاد سلطان كسب كرده است ونمىگذاريم كه از اينها چيزى را بيرون برد . سندوم گفت : راست مىگويند ، دست بردار از آنچه در دست توست . إبراهيم عليه السّلام فرمود : اگر به حق حكم نكنى همين ساعت خواهى مرد . سندوم گفت : حق كدام است ؟ فرمود : بگو به ايشان كه برگردانند به من عمرى را كه صرف كرده‌ام در كسب اينها تا من اينها را به ايشان بدهم . سندوم گفت : بلى ، شما عمر أو را به أو برگردانيد تا أو اينها را بدهد . پس دست از أو برداشتند . ونمرود به أطراف عالم نوشت كه إبراهيم را نگذارند در معموره‌اى ساكن شود ، پس إبراهيم گذشت به بعضي از عمّال نمرود كه هر كه به أو مىگذشت عشر آنچه با أو بود مىگرفت ، وساره با إبراهيم بود در صندوق ، پس عشر آنچه با أو بود گرفت وآمد بسوى صندوق وگفت : البتة مىبايد اين صندوق را بگشائى . إبراهيم عليه السّلام گفت : هر چه مىخواهى حساب كن وعشر آن را بگير . گفت : البتة مىبايد بگشائى ، وبه جبر صندوق را گشود ، چون نظرش بر ساره افتاد از وفور حسن وجمال أو متعجب شد وگفت : اين زن كيست كه با خود دارى ؟ فرمود : خواهر من است - وغرضش آن بود كه خواهر من است در دين - . پس حكم كرد صندوق را برداشتند وبه نزد پادشاه بردند وخواست كه دست بسوى أو دراز كند ، ساره گفت : پناه مىبرم به خدا از تو ، پس دستش خشكيد وبه سينه‌اش چسبيد وشدت عظيم به أو رسيد وگفت : اى ساره ! چيست اين بلا كه مرا عارض شد ؟ گفت : براي آن چيزى است كه قصد كردى . گفت : من قصد نيك نسبت به تو كردم ! خدا را دعا كن كه مرا نجات دهد وبه حالت أول برگرداند . ساره گفت : خداوندا ! اگر راست مىگويد كه قصد بدى نسبت به من ندارد أو را به حالت