العلامة المجلسي

405

حياة القلوب ( فارسي )

گفت : چرا ؟ شيطان گفت : گمان مىكرد كه پروردگارش أو را به اين امر كرده است . ساره گفت : سزاوار است أو را كه أطاعت كند پروردگارش را . پس در دلش افتاد كه حضرت إبراهيم در باب فرزندش به امرى مأمور شده است ، پس چون از مناسكش فارغ شد در وادى رو به منى دويد ودست بر سر گذاشته بود ومىگفت : خداوندا ! مرا مؤاخذه مكن به آنچه كردم به مادر إسماعيل . پس چون ساره به حضرت إبراهيم عليه السّلام رسيد وخبر فرزند را شنيد واثر خراشيدن كارد را در گلوى أو ديد بترسيد وبيمار شد وبه همان مرض به عالم بقا ارتحال كرد . راوي پرسيد كه : در كجا خواست كه أو را ذبح كند ؟ گفت : نزد جمرهء وسطى ، وگوسفند نازل شد بر كوهى كه در جانب راست مسجد منى است ، واز آسمان نازل شد ودر سياهى مىخورد ودر سياهى راه مىرفت ودر سياهى مىچريد ودر سياهى سرگين مىانداخت ، يعنى در علفزار . پرسيد : چه رنگ داشت ؟ فرمود : سياه وسفيد وفراخ چشم وشاخ بزرگ بود « 1 » . مؤلف گويد : اين حديث دلالت مىكند بر آنكه فرزندى كه حضرت إبراهيم أو را خواست ذبح كند وخدا قصهء أو را در قرآن ذكر فرموده است ، إسحاق بوده است ، ودر اين باب خلاف عظيمى ميان علماى خاصه وعامه هست ، ويهود ونصارى ظاهرا اتفاق دارند بر آنكه أو إسحاق بوده است ، وأحاديث شيعه از هر دو طرف وارد شده است واشهر ميان علماى شيعه آن است كه ذبيح إسماعيل بوده است ، وأكثر روايات شيعه بر اين دلالت دارد ، وظاهر آيهء كريمه نيز اين است چنانچه در ضمن اخبار معلوم خواهد شد ، واگر اجماع نباشد بر آنكه ذبيح يكى بوده است ممكن است جمع كردن ميان اخبار به آنكه هر دو واقع شده باشد ، ومحتمل است ذبيح بودن إسحاق محمول بر تقيه بوده باشد به آنكه

--> ( 1 ) . تفسير قمى 2 / 224 ؛ مجمع البيان 4 / 454 .