العلامة المجلسي
383
حياة القلوب ( فارسي )
جبرئيل مىگفت : نه ، ديگر برو . تا آنكه به مكة رسيد پس ايشان را در موضع خانهء كعبه گذاشت وإبراهيم عليه السّلام با ساره عهد كرده بود فرو نيايد تا بسوى أو برگردد ، وچون در آن مكان فرود آمدند در آنجا درختى بود ، هاجر عبائى بر روى آن درخت پهن كرد وبا فرزند خود در سايهء آن قرار گرفت ، چون إبراهيم ايشان را گذاشت وخواست برگردد بسوى ساره ، هاجر گفت : اى إبراهيم ! به كي مىگذارى ما را در موضعي كه در آنجا مونسى نيست وآبى وزراعتى نيست ؟ فرمود : به آن كسى مىگذارم كه مرا امر فرموده است شما را در اينجا بگذارم . وبرگشت ، وچون رسيد به « كدى » كه كوهى است در ذي طوى نظر كرد به جانب إسماعيل ومادرش وعرض كرد : « اى پروردگار ما ! بدرستى كه من ساكن گردانيدم بعضي از فرزندان خود را در واديى كه در آن زراعتى نيست نزد خانهء محترم تو ، اى پروردگار ما ! براي آنكه نماز را برپا دارند ، پس بگردان دلهاى چند از مردم را كه مايل باشند بسوى ايشان وخواهان ايشان باشند ، وروزى كن ايشان را از ميوهها شايد كه ايشان شكر كنند تو را » « 1 » . پس روانه شد وهاجر در آنجا ماند ، وچون روز بلند شد إسماعيل تشنه شد وآب طلبيد ، پس هاجر مضطرب شد وبرخاست ودر آن وادى بسوى ما بين صفا ومروه رفت وفرياد زد : آيا در اين وادى مونسى هست ؟ پس إسماعيل از نظرش غايب شد ، پس بر كوه صفا بالا رفت ، در آنجا سرابى در جانب مروه به نظرش آمد وگمان كرد آب است ، به جانب مروه روان شد ؛ چون رسيد به آنجا كه هروله مىكنند حاجيان ومىدوند ، إسماعيل از نظرش غايب شد ، پس از خوف بر إسماعيل دويد تا به جائى رسيد كه أو را ديد ؛ چون به مروه رسيد آن سراب را در جانب صفا ديد وبه جانب صفا روانه شد ، وچون به آنجا رسيد كه إسماعيل را نمىديد دويد تا به جائى كه أو را ديد ، وهمچنين هفت مرتبه ميان صفا ومروه دويد ؛ چون در شوط هفتم به مروه رسيد نظر بسوى إسماعيل كرد ، ديد آبى از زير پاهاى أو پيدا شده است ، پس دويد
--> ( 1 ) . سورهء إبراهيم : 37 .