العلامة المجلسي
378
حياة القلوب ( فارسي )
مىكند . پس حضرت إبراهيم عليه السّلام از خدا سؤال كرد كه أو را فرزند دانائى كرامت فرمايد ، پس حق تعالى وحى نمود بسوى أو كه : من مىبخشم به تو پسرى دانا وتو را در باب أو امتحانى خواهم كرد . پس حضرت إبراهيم عليه السّلام بعد از بشارت ، سه سال ماند پس آمد أو را بشارت از جانب حق تعالى ، پس ساره به حضرت إبراهيم عليه السّلام گفت : پير شدهاى وأجلت نزديك شده است ، اگر دعا مىكردى كه خدا اجل تو را تأخير كند وعمر تو را دراز كند كه تعيّش كنى با ما وديدهء ما روشن باشد ، نيكو بود . پس إبراهيم عليه السّلام از خدا سؤال كرد آنچه ساره التماس كرده بود ، حق تعالى وحى نمود بسوى أو كه : از زيادتى عمر بطلب آنچه خواهى تا به تو عطا كنم . چون حضرت إبراهيم عليه السّلام ساره را خبر داد كه خدا چنين وحى كرده است ، ساره گفت : از خدا سؤال كن كه تو را نميراند تا تو مرگ را از أو طلب كنى . حضرت إبراهيم عليه السّلام چنين سؤال نمود وحق تعالى مستجاب گردانيد . چون إبراهيم عليه السّلام ساره را خبر داد به مستجاب شدن دعا ، ساره گفت : شكر كن خدا را وطعامي بعمل آور وفقرا وأهل حاجت را بخوان كه از آن طعام تناول نمايند . پس حضرت إبراهيم عليه السّلام چنين كرد ، چون مردم حاضر شدند ، در ميان آنها مرد پير ضعيف كورى بود كه با أو شخصي بود كه قائد أو بود ، چون بر سر خوان نشست ولقمهاى برداشت وخواست به دهان برد دستش لرزيد ، از جانب راست وچپ لقمه حركت كرد تا آنكه لقمه بر پيشانيش خورد ، پس قائدش دستش را گرفت وبه جانب دهانش برد ، پس آن نابينا لقمهء ديگر گرفت ودستش حركت كرد وبر ديدهاش گذاشت ، وإبراهيم عليه السّلام پيوسته نظرش بر أو بود ، پس تعجب كرد از اين حال واز قائد أو سؤال كرد از سبب اين اختلال ، قائد گفت : آنچه ملاحظه مىنمائى از أحوال اين مرد از ضعف وپيرى است ، إبراهيم عليه السّلام در خاطر خود گفت : من كه بسيار پير شوم مثل اين مرد خواهم شد ، پس إبراهيم عليه السّلام به سبب مشاهدهء حال آن پير از خدا سؤال كرد كه : خداوندا ! بميران مرا در آن