العلامة المجلسي
351
حياة القلوب ( فارسي )
گفت : حرمت من ودختر خالهء من است . گفت : چرا أو را در اين تابوت مخفى كردهاى ؟ إبراهيم فرمود : براي غيرت بر أو ، كه كسى أو را نبيند . عشّار گفت : نمىگذارم از اينجا حركت كنى تا آنكه حال اين زن وتو را به سلطان عرض كنم . پس رسولي بسوى پادشاه فرستاد وحقيقت حال را عرض كرد . پادشاه فرستاد جمعى را كه تابوت را ببرند . إبراهيم عليه السّلام به ايشان فرمود : من از تابوت جدا نمىشوم مگر آنكه جانم از بدنم جدا شود . چون اين خبر را به پادشاه رسانيدند ، فرستاد كه إبراهيم را با تابوت به نزد أو حاضر نمايند ، چون إبراهيم وتابوت وجميع أموال أو را به نزد پادشاه بردند ، به آن حضرت گفت : تابوت را بگشا . فرمود : اى پادشاه ! حرمت من ودختر خالهء من در اين تابوت است وجميع أموال خود را مىدهم كه اين تابوت را نگشائى . پس پادشاه به جبر تابوت را گشود ، وچون حسن وجمال ساره را ديد ضبط خود نتوانست كرد ودست به جانب أو دراز كرد . إبراهيم عليه السّلام رو از أو گردانيد وگفت : خداوندا ! حبس فرما دست أو را از حرمت ودختر خالهء من . فورا دستش خشك شد ونتوانست كه به ساره رساند ونتوانست كه بسوى خود برگرداند ، به إبراهيم گفت : خداى تو چنين كرد ؟ فرمود : بلى ، خداى من صاحب غيرت است وحرام را دشمن مىدارد ، وچون ارادهء حرام كردى مانع شد ميان تو وارادهء تو . پادشاه گفت : از خداى خود بطلب كه دست مرا بسوى من برگرداند كه من ديگر متعرض حرمت تو نمىشوم . إبراهيم عليه السّلام گفت : پروردگارا ! دستش را به أو برگردان تا ديگر متعرض حرمت من نشود .