العلامة المجلسي

311

حياة القلوب ( فارسي )

صالح ما را خبر داد . چون نصف شب شد جبرئيل عليه السّلام به نزد ايشان آمد ونعره‌اى بر ايشان زد كه پردهء گوشهاى ايشان را دريد ودلهاى ايشان را شكافت وجگرهاى ايشان را پاره پاره كرد ، وايشان در آن سه روز حنوط وكفن كرده بودند ومىدانستند كه عذاب بر ايشان نازل خواهد شد ، پس همگى در يك چشم بهم زدن مردند ، كودك وبزرگ ايشان ، وهيچ صاحب صدائى در ميان ايشان نماند مگر آنكه حق تعالى ايشان را هلاك كرد ، پس صبح كردند در خانه‌ها وخوابگاههاى خود مردگان ، پس حق تعالى بر ايشان با آن صدا آتشى از آسمان فرستاد كه همگى را سوزاند ؛ اين بود قصهء ايشان « 1 » . ودر حديث حسن بلكه صحيح از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام منقول است كه : حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلم از جبرئيل عليه السّلام سؤال كرد كه : چگونه بود هلاك شدن قوم حضرت صالح ؟ جبرئيل گفت : يا محمد ! صالح مبعوث گرديد در وقتي كه شانزده سال عمر أو بود ، ودر ميان ايشان ماند تا عمر أو به صد وبيست سال رسيد وايشان أجابت أو نمىكردند بسوى هيچ خير ، وايشان هفتاد بت داشتند كه مىپرستيدند بغير از خدا ، چون اين حال را از ايشان مشاهده كرد گفت : اى قوم ! بدرستى كه من مبعوث شدم بسوى شما شانزده‌ساله واكنون به صد وبيست سال رسيده‌ام ، وبر شما عرض مىكنم دو چيز را : اگر خواهيد سؤال كنيد از من تا سؤال كنم از خداى خود تا أجابت نمايد شما را در آنچه سؤال كرده‌ايد ، واگر خواهيد من سؤال كنم از خداهاى شما ، اگر أجابت نمايند مرا به آنچه سؤال مىكنم ، من از ميان شما بيرون مىروم كه من به ملال آمده‌ام از شما وشما دلتنگ شديد از من . گفتند : به انصاف آمده‌اى اى صالح . پس وعده كردند روزى را كه به صحرا بيرون روند . پس آن قوم گمراه در آن روز بتهاى خود را بردند بسوى صحرائى كه در بيرون شهر ايشان بود ، وطعام وشراب خود را كشيدند وخوردند وآشاميدند ، وچون فارغ شدند

--> ( 1 ) . كافى 8 / 187 ؛ قصص الأنبياء راوندى 97 .