العلامة المجلسي
299
حياة القلوب ( فارسي )
فصل دوم در قصهء شديد وشداد وارم ذات العماد است ابن بابويه وشيخ طبرسى رحمه اللّه وغير ايشان روايت كردهاند كه : مردى كه أو را عبد اللّه بن قلابه مىگفتند بيرون رفت به طلب شترى كه از أو گريخته بود ، ودر صحراهاى عدن وبيابانهاى آن مىگشت ، ناگاه شهري ديد ودر آن حصارى بود وبر دور آن حصار قصرهاى بسيار وعلمهاى بلند بود ؛ چون نزديك آن شهر رسيد گمان كرد كه در آن شهر كسى هست كه نشان شتر خود را از أو بپرسد ، چون هيچكس را نديد كه داخل آن شهر شود يا از آن شهر بيرون آيد ، از ناقة فرود آمد وپاى ناقة را عقال كرد « 1 » وشمشير خود را از غلاف كشيد واز دروازهء شهر داخل شد ، ناگاه دو در بزرگ عظيمى ديد كه در دنيا از آن عظيمتر وبلندتر كسى نديده بود ، وچوب آن درها از خوشبوترين چوبها بود ، ومرصّع كرده بودند به ياقوت زرد وسرخ كه روشنى آنها آن مكان را پر كرده بود . وچون آن حال را مشاهده كرد متعجب شد ، پس يكى از درها را گشود وداخل شد ، ناگاه شهري ديد كه نظر كنندگان مثل آن نديده بودند هرگز ، وقصرها ديد بر روى عمودهاى زبرجد وياقوت بنا كرده وبالاى هر قصرى از آنها غرفهاى بود وبالاى هر غرفه ، غرفهاى ديگر ، همه را به طلا ونقره ومرواريد وياقوت وزبرجد بنا كرده ، وبر اين قصرها درها آويخته مانند دروازهء شهر از چوبهاى خوشبو وبه ياقوت مرصّع كرده ، و
--> ( 1 ) . عقال كردن ناقة : بستن زانوى آن .