العلامة المجلسي

290

حياة القلوب ( فارسي )

يونس عليهم السّلام ، وهود مرد تاجرى بود « 1 » . وبه سند معتبر از علي بن يقطين منقول است كه : منصور دوانيقى امر كرد يقطين را كه چاهى بكند در قصر عبادي ، وپيوسته يقطين به كندن آن مشغول بود تا منصور مرد وآب بيرون نيامد ، چون اين خبر را به مهدى گفتند گفت : البتة مىكنم تا آب بيرون آيد اگر چه بايد كه جميع بيت المال را صرف كنم ، پس يقطين برادر خود أبو موسى را فرستاد كه مشغول كندن شد وآن قدر كندند كه در ته زمين سوراخى شد واز آنجا بادي بيرون آمد وايشان ترسيدند واين خبر را به أبو موسى نقل كردند ، أبو موسى به نزد چاه آمد وگفت : مرا به چاه فروفرستيد وگشادگى سر چاه چهل ذراع در چهل ذراع بود ، پس أو را در محملى نشاندند وبه ريسمانها بستند ودر چاه فروفرستادند ، چون به قعر چاه رسيد هول عظيمى از آن سوراخ مشاهده نمود وصداى باد از زير آن سوراخ شنيد ، پس امر كرد كه آن سوراخ را گشاده كردند به قدر درگاه بزرگى وامر كرد كه دو شخص را در محملى نشاندند وگفت : خبر اين زير را براي من بياوريد ، ومحمل را به ريسمانها بستند واز آن سوراخ به زير فرستادند . پس مدتي در آن زير ماندند ، پس ريسمان را حركت دادند ، چون ايشان را بالا كشيدند گفتند : أمور عظيمه‌اى مشاهده نموديم ، مردان وزنان وخانه‌ها وظرفها ومتاعها ديديم كه همه سنگ شده بودند ، ومردان وزنان جامه‌ها پوشيده بودند ، بعضي نشسته وبعضي بر پهلو خوابيده وبعضي تكيه كرده ، چون دست بر ايشان گذاشتيم جامه‌هاى ايشان مانند غبار به هوا رفت ومنازل ايشان به حال خود باقي بود . أبو موسى اين خبر را به مهدى نوشت ، چون همهء علما در اين امر متحيّر شدند ، مهدى به مدينه نوشت وحضرت امام موسى كاظم عليه السّلام را براي حل اين اشكال طلب نمود . چون آن حضرت به عراق تشريف آوردند ، مهدى اين واقعه را به خدمت آن حضرت عرض كرد ، آن حضرت چون اين قصه را شنيدند بسيار گريستند وفرمودند كه : اينها بقيهء قوم

--> ( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 90 .