العلامة المجلسي
277
حياة القلوب ( فارسي )
عموره دختر ضمران پسر إدريس را كه أول كسى كه به تو ايمان آورد أو خواهد بود . پس نوح عليه السّلام در روز عاشورا رفت بسوى قومش وعصاي سفيدى در دست داشت وعصا أو را خبر مىداد به آنچه قومش در خاطر داشتند ، وسركردههاى ايشان هفتاد هزار تن بودند ، وآن روز عيد ايشان بود وهمگى نزد بتهاى خود حاضر شده بودند ، پس ندا كرد در ميان ايشان : لا اله الّا اللّه ، آدم عليه السّلام برگزيدهء خداست ، إدريس عليه السّلام بلند كردهء خداست ، إبراهيم عليه السّلام خليل خداست ، موسى عليه السّلام كليم خداست ، عيسى مسيح عليه السّلام از روح القدس خلق خواهد شد ، محمد مصطفى صلّى اللّه عليه وآله وسلم آخر پيغمبران خداست ، وأو گواه من است بر شما كه تبليغ رسالت خدا كردم . پس بلرزيدند بتها وآتشكدهها خاموش شدند وآن گروه خائف گرديدند . پس جباران وسركردههاى ايشان گفتند : كيست اين مرد ؟ نوح عليه السّلام فرمود : منم بندهء خدا وفرزند بندهء خدا ، وخدا مرا فرستاده است به پيغمبرى بسوى شما ، وصدا به گريه بلند كرد وفرمود : مىترسانم شما را از عذاب خدا . پس چون عموره كلام نوح را شنيد به أو ايمان آورد ، پدرش أو را معاتب نمود وگفت : سخن نوح يك مرتبه در تو چنين اثر كرد ، مىترسم كه پادشاه تو را بشناسد وبكشد . عموره گفت : اى پدر ! كجا شد عقل تو وفضل وعلم تو ؟ ! نوح مرد تنهاى ضعيفى بىآنكه از جانب خدا مأمور باشد چنين صدائى در ميان شما مىتواند زد كه شما را چنين هراسان گرداند ؟ ! پس يك سال عموره را در زندان كرد وطعام را از أو قطع كرد وتا يك سال صداى أو را از زندان مىشنيدند ، بعد از يك سال كه أو را بيرون آوردند نور عظيم از أو مشاهده كردند وحالش را بسيار نيكو يافتند ومتعجب شدند كه بىطعام چگونه زنده مانده است ! چون از أو پرسيدند گفت : من استغاثه كردم به پروردگار نوح ، ونوح به اعجاز ، طعام براي من مىآورد به زندان ، پس نوح أو را خواست وسام از أو بهم رسيد . نوح دو زن داشت : يكى كافره كه نامش « رابعا » بود وغرق شد ، ويكى مسلمان كه با