العلامة المجلسي
200
حياة القلوب ( فارسي )
آمد وبه أو تعليم كرد كه : سرش را در ميان دو سنگ بگذار وبكوب ؛ پس چون أو را كشت ندانست كه با أو چه كند ، پس دو كلاغ آمدند وبر يكديگر زدند تا آنكه يكى از آنها ديگرى را كشت پس آن كه زنده بود زمين را گود كرد به چنگال خود وآن كلاغ كشته را دفن كرد ، پس قابيل نيز گودى كند وهابيل را دفن كرد ، پس اين سنّتى شد كه مردگان را دفن كنند . پس قابيل برگشت بسوى پدرش ، وچون آدم هابيل را با أو نديد پرسيد كه : پسرم را كجا گذاشتى ؟ قابيل گفت : مرا نفرستاده بودى كه أو را نگاهبانى كنم ومحافظت نمايم . آدم عليه السّلام در دل خود يافت آنچه أو نموده بود ، پس به أو گفت : بيا تا برويم به آنجا كه قرباني برديد ، چون به محلّ قربان رسيدند بر آدم عليه السّلام ظاهر شد كه هابيل كشته شده است ، پس لعنت كرد زمينى را كه خون هابيل را قبول كرده بود ، وخدا امر كرد آدم را كه لعنت كند قابيل را ، واز آسمان ندائي به قابيل رسيد كه : ملعون شدى چنانچه برادر خود را كشتى . وچون آدم زمين را لعنت كرد كه خون هابيل را خورد ، ديگر زمين خون كسى را فرونبرد . پس آدم برگشت وچهل شبانه روز بر هابيل گريست ، پس چون جزعش بر أو زياد شد ، شكايت كرد حال خود را بسوى خدا ، پس وحى نمود خدا بسوى أو كه : من مىبخشم به تو پسرى كه خلف هابيل باشد ، پس متولد شد از حوّا پسر پاكيزهء مباركى ، وچون روز هفتم شد خدا وحى نمود به أو كه : اى آدم ! اين پسر هبهاى است از من براي تو ، پس نام كن أو را هبة اللَّه ، پس آدم عليه السّلام أو را هبة اللّه نام كرد « 1 » . وبه سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : هابيل راعى گوسفندان بود ، قابيل زارع بود ، چون هر دو بالغ شدند آدم عليه السّلام گفت : من مىخواهم كه شما قرباني به درگاه خدا نزديك بريد شايد حق تعالى از شما قبول كند ، پس هابيل رفت وبهترين گوسفندى كه در ميان گوسفندانش بود گرفت وبراي قرباني آورد از براي محض رضاى خدا وخشنودى پدر خود ، وقابيل رفت وخوشههاى زبون كه در خرمنش مانده بود وگاو
--> ( 1 ) . تفسير قمى 1 / 165 .