الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : سيد محمد صالحى )
63
حياة الامام علي بن موسى الرضا ( ع ) ( پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي )
رمضان بود ، گفتم : غلام شما چنين و چنان كرده و از من قرضش را خواسته و به خدا قسم ، مرا رسوا كرده است . من با خود در اين فكر بودم كه امام ( ع ) به وى خواهد گفت كه مرا به حال خود رها كند . به خدا قسم من دربارهء بدهى خود و مقدار دقيق آن ، چيزى به او نگفتم . امام به من فرمود : بنشين تا برگردم . ( 1 ) من آنجا بودم تا هنگام غروب شد و نماز مغرب را خواندم . خواستم بروم ولى چون روزه بودم ، به زحمت افتادم . ناگهان امام رضا عليه السّلام وارد شد و آنجا جمعيتى زياد بودند كه گريان از امام ( ع ) طلب مىكردند و حضرت به آنها صدقه مىداد . سپس از آنها دور شد و به داخل منزل رفت . بار ديگر بيرون آمد و مرا فرا خواند . من از جا برخاستم و با او رفتم . او نشست و من هم با او نشستم . من دربارهء حاكم مدينه شروع به صحبت كردم ، وقتى صحبتم تمام شد ، به من فرمود : فكر مىكنم كه تا كنون چيزى نخورده باشى . جواب دادم : بلى . براى من دستور غذا داد و آن را جلوى من گذاشتند . به خدمتگزارش فرمود كه با من غذا بخورد . من و خدمتگزار از غذا سير شديم . در اين لحظه امام ( ع ) فرمود : بالش را بلند كن و آنچه را در زير آن است ، بردار . من بالش را بلند كردم و دينارهاى زيادى ديدم ، آنها را برداشتم و در آستينم گذاشتم . امام ( ع ) به چند نفر از خدمتكارانش فرمود تا مرا تا خانهام همراهى كنند و آنها نيز اين كار را كردند . زمانى كه به خانه رسيدم ، چراغى خواستم و دينارها را شمردم ، جمعا 48 دينار بود ، در حالى كه من تنها 28 دينار به آن مرد بدهكار بودم . بر روى يكى از آن دينارها نوشته شده بود : « طلب آن مرد تنها 28 دينار است و بقيه مال توست . » « 1 »
--> ( 1 ) بحار الانوار ، ج 12 ، ص 28 .