الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : سيد حسين محفوظى اهوازى )

522

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

( 1 ) امام با دلى اندوهگين و دردمند به وى پاسخ داد و فرمود : « بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شدم و ديدم كه چشمان آن حضرت اشكبار بود . گفتم اى پيامبر خدا ! آيا كسى شما را به خشم آورده است ؟ چرا چشمانتان اشكبارند ؟ فرمود : جبرئيل از نزد من برخاست و به من گفت : حسين در شط فرات كشته مىشود . و گفت : آيا مىخواهى از تربتش به مشام تو برسانم ؟ گفتم : آرى . پس ، مشتى برداشت و به من داد . من نتوانستم چشم خود را نگهدارم و اشكبار گشت » « 1 » . ( 2 ) 2 - « هرثمة بن سليم » روايت كرده : همراه على بن أبي طالب در جنگ صفين بوديم . هنگامى كه به كربلا رسيديم ، با ما نماز خواند و پس از سلام نماز ، قدرى از تربت آنجا برداشت و بوييد و سپس فرمود : « هان اى تربت ! قومى از تو به حشر مىروند و بدون حساب به بهشت وارد مىشوند » . ( 3 ) هرثمه ، سراسيمه گشت و سخن امام همچنان در خاطرش بود ولى آن را نمىپذيرفت . پس هنگامى كه نزد همسرش « جرداء بنت سمير » كه شيعهء على بود ، بازگشت ، آنچه را از امام شنيده بود با وى در ميان گذاشت ، همسرش به وى گفت : « اى مرد ! ما را به تو چه باشد ؛ زيرا امير المؤمنين عليه السّلام چيزى جز حق نمىگويد » . ( 4 ) روزها گذشت و آن زمان فرا رسيد كه ابن زياد ، لشكريانش را براى جنگ با ريحانهء رسول خدا فرستاد و هرثمه در ميان آنان بود و هنگامى كه به كربلا رسيد و حسين و يارانش را ديد ، سخن امام امير المؤمنين عليه السّلام را به ياد آورد و از جنگ متنفر شد و به سوى امام حسين عليه السّلام رفت و آن حضرت را به آنچه از پدرش شنيده

--> ( 1 ) ابن عساكر ، ترجمة الإمام الحسين عليه السّلام ، ص 236 . طبرانى در المعجم الكبير اين مطلب را در شرح حال امام حسين عليه السّلام روايت كرده است .