الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : سيد حسين محفوظى اهوازى )
263
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
( 1 ) به سوى بهشت برين براى آن روح عظيمى كه خداوند در گذشته و آيندهء روزگار ، همانندش را نيافريده است ، آن لحظهاى فرا رسيد كه از اين زندگى جدا شود تا در جوار خدا و لطف او از نعمتها بهرهمند گردد و ملك الموت آمد و اجازهء ورود بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خواست و حضرت زهرا به وى خبر داد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به خويشتن مشغول است و او رفت و اندكى بعد آمد و اجازه خواست . پس ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از اغماى خود ، به خود آمد و به دخترش فرمود : « آيا او را مىشناسى ؟ » . حضرت فاطمه گفت : « خير يا رسول اللّه ! » . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : « او همان است كه قبرها را آباد مىسازد و خانهها را خراب مىكند و جماعتها را از هم جدا مىنمايد » . ( 2 ) دل زهرا عليها السّلام فرو ريخت و سرگشته گشت و مصيبت ، زبانش را بند آورد ، آنگاه گفت : « واى بر من از درگذشت خاتم پيامبران ! چه مصيبتى است وفات بهترين اتقيا و جدا شدن سيد اصفيا ، افسوس بر انقطاع وحى از آسمان ، من امروز از كلام تو محروم گشتم . . . » . دل پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شكست و بر پارهء تن خويش مهربانى نمود و فرمود : « گريه مكن كه تو نخستين فرد ، از اهل بيتم هستى كه به من ملحق مىشوى » « 1 » . ( 3 ) پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اجازهء ورود به ملك الموت داد و هنگامى كه نزد آن حضرت حاضر شد ، به او گفت : « يا رسول اللّه ! خداوند مرا نزد تو فرستاد و مرا فرمان داد تا از تو اطاعت كنم در هر چيزى مرا به آن دستور دهى ، اگر مرا بفرمايى كه جانت را بگيرم ، آن را مىگيرم و اگر مرا دستور دهى كه آن را رها كنم ، رها
--> ( 1 ) درة الناصحين ، ص 66 .