الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : سيد حسين محفوظى اهوازى )

248

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

( 1 ) اسامه ، با پرچم بسته‌شده‌اش خارج شد و آن را به بريده داد و در « الجرف » اردو زد . گروهى از صحابه از پيوستن به سپاه ، تعلل ورزيدند و طعنه زدن و ناچيز شمردن فرمانده كل سپاه را آشكار نمودند . ( 2 ) عمر مىگويد : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در گذشت و تو بر من فرمانده هستى ؟ ! ! سخنان وى به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رسيد در حالى كه تب وى سخت شده و سردرد شديد او را بسيار آزرده بود ، پس آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله خشمگين شد و در حالى كه سر خود را بسته بود و حوله‌اى بر او انداخته بودند و غم و اندوه ، او را ناراحت كرده بود ، خارج شد و بالاى منبر رفت و خشم خود را از عدم اجراى دستورهايش آشكار ساخت و فرمود : « اى مردم ! اين چه سخنى است كه از بعضى از شما در مورد فرماندهى دادن من به اسامه ، به من رسيده ؟ شما قبلا بر فرماندهى دادن من به پدرش ايراد داشتيد در حالى كه به خدا سوگند ! او شايستهء فرماندهى بود و فرزندش بعد از او نيز شايسته آن است . . . » . ( 3 ) سپس از منبر پايين آمد و به خانهء خود داخل شد « 1 » و به سفارش كردن اصحابش در مورد پيوستن به سپاه اسامه مشغول شد و به آنان مىفرمود : « سپاه اسامه را مجهّز سازيد » . - « سپاه اسامه را راه بيندازيد » . - « خداوند لعنت كند هر كس را كه از سپاه اسامه تخلّف نمايد » . ( 4 ) ولى متأسفانه اين دستورهاى شديد ، حميّت آنها را نجنبانيد و اين اهتمام بالغ از سوى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عزم آنان را به حركت نياورد ، بلكه آنان از پيوستن به

--> ( 1 ) حلبى ، سيره 3 / 227 .