الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : فخر الدين حجازى )

23

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي )

مىپوشيد و او را معذور ميداشت و ميگفت معاويه كسراى عرب است « 1 » ( 1 ) در صورتى كه معاويه پيش از اين مردى بىچيز و پست و بىشخصيت بود و در نهايت نادارى و سستى بسر ميبرد ، او همچون دزد تهى دست بدبختى مىزيست كه از چشم اجتماع افتاده بود و گويند يكى از بزرگان عرب بر پيامبر وارد شد و بهنگام خروج او ، پيغمبر به معاويه دستور داد كه او را همراهى كند ، هواى مدينه بشدت گرم بود و شن‌هاى زمين از داغى هوا مىگداخت و معاويه كفشى بپانداشت و چون پايش به سختى مىسوخت به مهمان پيامبر گفت : - مرا هم در رديف خودت سوار كن . - تو شايستهء آن نيستى كه در رديف اشراف و ملوك عرب سوار شوى . - پس كفشهايت را به من ده تا پاهايم بر روى زمين داغ نسوزد . - تو كوچكتر از آنى كه نعلين مرا بپوشى . - پس چه‌كار كنم كه پاهايم از سوزش آفتاب ميسوزد . - در سايهء شتر من راه برو كه بيش از اين شايستگى ندارى . سرنگون شوى اى روزگار و اف بر تو باد كه چنين شخص بىهمه چيزى حال كسراى عرب شود .

--> ( 1 ) - عمر هميشه معاويه را به شجاعت مىستود و با لقب‌ها و ستايش‌هاى خوب او را تجليل مىكرد و موقعيتش را مستحكم مىساخت و هرگز به خورده‌گيرى اشتباهات او نمىپرداخت ، بطورى كه در كتاب استيعاب بر حاشيهء كتاب اصابه جلد سوم ص 377 آمده است عده‌اى در نزد عمر از معاويه بدگوئى كردند ، عمر گفت ( از جوانمرد قريش بدگوئى نكنيد كه او در حال خشم مىخندد و كردارش پسنديده است . ما نمىدانيم چرا عمر نسبت به آزادشده‌اى كه پيامبر به او به چشم ترديد نگاه مىكرد و در اسلامش شك داشت چنين حمايت و قضاوتى داشت