سيد حسن مير جهانى طباطبائى

638

جنة العاصمة ( فارسي )

پس عمر با او تلافى كرد با كسانى كه از صحابه با او بودند به آن حضرت گفت : اى ابا الحسن ! تو را چه مىشود ، بذات خدا قسم قبر او را نبش مىكنيم و بر او نماز مىگزاريم . پس آن حضرت اطراف جامه‌هاى او را گرفت و چنان او را تكان داد و بر زمينش زد و گفت : اى پسر كنيز سياه ! حق مرا گرفتى از ترس اينكه مردمان مرتد شوند آن را ترك كردم ، و امّا راجع به قبر فاطمه به حق آن خدائى كه جان على در قبضهء قدرت اوست اگر چنين قصدى بكنى تو با يارانت هرآينه زمين را از خونتان سيراب مىكنم ، اگر مىخواهى بكن اى عمر . پس ابو بكر پيش آمد و گفت : اى ابا الحسن ! به حق آن كسى كه بالاى عرش است او را واگذار ، اين كار را نخواهيم كرد و چيزى كه مكروه خاطر توست نمىكنيم . راوى گفت : پس على عليه السّلام او را رها كرد و مردمان متفرّق شدند و ديگر برنگشتند و از اراده‌اى كه داشتند منصرف شدند « 1 » . اشعار امير مؤمنان در رثاء فاطمه عليها السّلام و ما الدهر و الأيّام إلّا كما ترى * رزيّة مال أو فراق حبيب و إن امرء قد جرّب الدهر لم يخف * تقلّب حاليه لغير لبيب « 2 » يعنى : روزگار و روزها نيست مگر آنچنانى كه مىبينى : يا مصيبت مال است يا مفارقت و جدائى از دوست . مردى كه تجربه كرده است اين روزگار را ترسى ندارد ، تغيير كردن اين دو حالت براى غير عاقل است .

--> ( 1 ) ابن جرير طبرى ، دلائل الإمامة ص 136 - 137 ؛ بحار الأنوار ج 43 ص 171 - 172 . ( 2 ) ديوان امام على بن أبى طالب عليه السّلام ص 27 .