سيد حسن مير جهانى طباطبائى
606
جنة العاصمة ( فارسي )
زهراء خبر ده ، و در هنگام وفات او آنچه را كه ديدى براى من بگو ، و بگو كه بعد از وفات پدرش محمّد صلّى اللّه عليه و آله بر او چه روى داد . ورقه گفت : چون اين سخن را از من شنيد چشمهايش پر از اشك شد ، و نالهاى بلند از دل بركشيد ، و بلند گريه كرد و گفت : اى ورقة بن عبد اللّه ! بهيجان درآوردى بر من اندوه و حزن و نالههائى كه در دل داشته و دارم ، پس الآن بشنو آنچه را كه من از او ديدهام . بدانكه چون رسول خدا روحش قبض شد و از دنيا رفت ، دلهاى كوچك و بزرگ در مصيبت او به درد آمد ، و صداهاى بسيار بگريه بلند شد ، و اندوه و ماتم او بر خويشان و ياران و دوستان و غريبان بزرگ شد ، و كسى ديده نمىشد مگر اينكه از مرد و زن به صداهاى بلند مىگريستند . و در ميان اهل زمين و اصحاب و خويشان و نزديكان و دوستان محزونتر و گريهء او عظيمتر و نوحهگرى او بيشتر از مولاى من فاطمهء زهراء احدى نبود ، و دائما حزن او تازهتر و گريه او بيشتر و شديدتر مىشد ، و مدّت هفت روز نشسته ناله و گريه و شيون او آرام نمىشد ، و هر روزى كه بر او مىگذشت گريه و ناله و حزن او از روز پيشتر بيشتر و زيادتر و سختتر مىشد . چون روز هشتم رسيد از شدّت حزن و اندوه ديگر نتوانست خوددارى كند ، و رشتهء صبرش گسيخته شد ، از خانه شيونكنان بيرون آمد ، و چنان سخن مىگفت كه گويا خود پيغمبر سخن مىگفت ، به نحوى كه همهء زنان و كودكان از پسران و دختران از خانهها بشتاب بيرون آمدند ، و صداهاى گريه و نالهها و فريادهاشان بلند بود ، و مردمان از همهجا جمع شدند و چراغها را خاموش كردند تا صفحات صورتهاى زنها ديده نشود ، و زنان چنين مىپنداشتند كه پيغمبر خدا از قبر بيرون آمده ، و مردمان دهشت و حيرت عجيبى داشتند از آنچه