سيد حسن مير جهانى طباطبائى

476

جنة العاصمة ( فارسي )

آنگاه على عليه السّلام فرمود به عمر كه : اى پسر صهّاك ! پس در خلافت براى ما حقّى نيست و آن براى توست و براى پسر خورندهء كثافات ؟ ! عمر گفت : اى ابا الحسن ! دست بردار ، پس از آنكه بيعت كردى ؛ زيرا كه عامّهء مردمان به خلافت رفيق من راضى شدند و به خلافت تو راضى نشدند ، گناه من چيست . على عليه السّلام فرمود : ليكن خدا و رسول او راضى نشدند مگر به خلافت من . بشارت باد تو و رفيقت و آنكه پيروى از شما كرد و از شما پشتيبانى كرد به خشم خدا و عذاب و هلاكت او . واى بر تو اى پسر خطّاب ، اگر مىدانستى كه از چه چيز خارج شدى و در چه چيز داخل شدى و چه جنايتى به خود كردى و به رفيقت . ابو بكر گفت : اى عمر ! زمانى كه بيعت كردند و از شر و فتك ( يعنى ترور ) و غائله‌اى ايمن شديم بگذار هرچه مىخواهد بگويد . امير مؤمنان على عليه السّلام فرمود : من چيزى گوينده نيستم مگر يك چيز يادآورى مىكنم شما را اى چهار نفر . فرمود : سلمان و ابوذر و مقداد و زبير ، آيا شنيديد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه در آتش جهنّم تابوتى از آتش كه ديده مىشود در آن دوازده نفر مرد : شش نفر از پيشينيان و شش نفر از پسينيان ، در چاهى در ته جهنّم كه در آن تابوتى است قفل زده شده ، و بالاى آن چاه صخرهء سنگى است ، هرگاه خدا اراده كند كه آن را برافروزد آن صخره را از در چاه برمىدارد شعله مىزند جهنّم از شرارهء آن چاه و از گرمى او . على گفت : پرسيدم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و شما هم حاضر بوديد فرمود : امّا شش نفر مرد از پيشينيان : پسر آدم است كه برادر خود را كشت ، و فرعون فراعنه است كه ابراهيم خليل با او محاجّه كرد در راه پروردگار خود ، و دو نفر مرد از بنى اسرائيل كه كتاب خود را تبديل كردند و سنّتشان را تغيير دادند كه يكى از آنها دين يهوديّت را رواج داد و مردمان را يهودى كرد ، و يكى ديگر نصرانيّت را